فَقَالَ مُعَاوِيَةُ : ذَكَرْتَ مَا لَا يُنْكَرُ فَضْلُه ! « 1 »
« گفت : من داخل شدم بر معاويه ، او براى من پيش آورد انواعى از طعام را : سرد و گرم ، و شيرين و ترش ، به حدّى كه تعجّب من بسيار شد ، و سپس براى من پيش آورد يك رنگى از طعام را كه من نشناختم چه طعام است . به وى گفتم : اين چيست ؟ !
گفت : رودههاى نوعى مرغابى مىباشد كه با مغز استخوان و يا مغز سر ( گوسفند يا مرغابى ) آميخته ، و با روغن پسته سرخ كرده ، و سپس بر روى آن شكر پاشيدهاند .
من شروع كردم به گريستن . معاويه گفت : چرا گريه مىكنى ؟ !
گفتم : به ياد على افتادم هنگامى كه من حضورش بودم و وقت طعام و افطارش فرا رسيد و از من خواست تا در نزد او بمانم . در اين حال يك كيسهء پوستى سر به مهر به نزدش آوردند . من گفتم : در اين ظرف پوستى چه چيز است ؟ !
فرمود : آردِ جو ! من گفتم : ترسيدى از آن بردارند . يا بخل ورزيدى كه سرش را مهر كردهاى ؟ !
گفت : نه ، هيچ يك از اين دو نيست ! و ليكن ترسيدم كه آن را حسن و حسين با روغن حيوانى و يا روغن زيتون مخلوط نمايند .
من گفتم : مگر اى أمير المؤمنين حرام است اين گونه آميختن ؟ !
گفت : نه ! و ليكن حتم و لازم است بر امامان و پيشوايان حق كه خود را از ضعيفترين مردم محسوب دارند ، براى آنكه فقر و تهيدستى فقير او را به طغيان واندارد .
معاويه گفت : چيزى را بيان كردى كه فضل آن قابل انكار نيست ! »
معاويه يكهتاز ميدان نفاق و تزوير
از آنچه بيان كرديم معلوم شد : معاويه يكّه تاز ميدان نِفاق و مكر و خدعه و
هامش
( 1 ) « شيخ المضيرة » ص 180 و 181 در تعليقه به نقل از ص 422 از كتاب « نَثْر الدُّرّ » تأليف الوزير ابى سعيد منصور بن الحسين الآبىّ المتوفّى سنهء 422 ه .