دهد و رشتهء يگانگى و اتّحاد ملت اسلام از هم بگسلد . چه خاندان اموى به فرمانروائى ديگرى جز افراد خاندان خود تن در نمىدادند ، و ازاينرو اگر با معاويه بيعت نمىكردند و خليفه از خاندانى ديگر تعيين مىشد اختلاف روى مىداد ، در صورتى كه در شايستگى معاويه هم كسى بدگمان نبود و هيچ كس در اين باره ترديد به خود راه نمىدهد .
و نبايد پنداشت : در ميان بيعت كنندگان با وى كسانى هم بودهاند كه وى را فاسق و بدكار مىدانستهاند . زينهار ! هرگز نمىتوان دربارهء معاويه چنين انديشهاى به خود راه داد . « 1 »
ابن خلدون در اينجا درست به فاصله يكصد و هشتاد درجه چرخيده است و مدار حقيقت و حق را به عصبيّت كه لازمهء طبيعت بشر است جابجا نموده است . مفاد استدلال او بقاء بر هَمَجِيَّت و بربريّت و حيوانيّت است چون از لوازم غرائز بشر است . دين و پيغمبر و قرآن آمده است تا حكومت را از مدار عصبيّت بگرداند و بر محور حق و واقعيّت قرار دهد و مدينهء حيوانيّه را بدل به مدينهء انسانيّه كند .
كلمات و أدلّهء ابن خلدون در اين مقام با مطالب هجده مجلد از « امامشناسى » كه ما در اينجا آوردهايم معارضت دارد همچنان كه هجده مجلد « امامشناسى » را مىتوان به اختصار در ردّ كلام وى معيّن نمود .
نه تنها اسلام بلكه جميع اديان و پيمبران براى تربيت بشر ، و قرار دادن محور اصلى را بر كانون حق و صدق ، و دورى از عصبيّت و حميّت جاهليّت آمدهاند و گفتهاند و جنگيدهاند . و ابن خلدون با اين طريق از استدلال مكّارانهاش سير دعوت انبياء را عوض مىكند ، و بر روى اعمال فرعونها و نمرودها و ابو سفيانها و معاويهها و يزيدها سرپوش محامِل توجيه و تأويل ناروا مىگذارد .
هامش
( 1 ) « مقدّمة » ابن خلدون فصل 28 ص 202 تا 206 و ترجمهء آن ، ج 1 ص 400 تا 407 .