واحدى زمام حكومت را در دست مىگرفت ، و امكان نداشت معاويه اين مقام را از خود و طايفهاش ردّ كند . زيرا اين وضع از امور طبيعى به شمار مىرفت ، و خاصيّت و طبيعت عصبيّت او را بدان مىكشانيد . و خاندان بنى اميّه در ميان كسانى از همراهان خود كه در تبعيّت از حق بر روش و طريقهء معاويه نبودند براى حاكميّت وى شعار مىدادند و آنان را به نبرد در اين راه دعوت مىكردند . ازاينجهت دسته دسته دور او مجتمع گشته ، در راه او فداكارى را شروع كردند .
و اگر معاويه هواخواهان خود را به حكومت اشرافى و طريقهء خود وادار نمىكرد و با آنان در حكومت مطلقه و اختيارى و خودسرى به مخالفت بر مىخاست حتماً بجاى وحدت كلمه و يك رأيى كه از مهمترين امور شمرده مىگرديد به نفاق و تشتّت آراء دچار مىشد ، در صورتى كه حفظ اتّحاد و يگانگى و يك مصدرى در نظر وى با اهميّتتر از امرى بود كه در پى آن چندان مخالفتى وجود نداشت .
( تا مىرسد به اينجا كه مىگويد : )
محرِّك جميع اعمال معاويه فقط آرزوها و علايق او به تشكيل سلطنت و دولت بوده است كه لازمهء عصبيّت مىباشد .
و بنابراين هرگاه قومى به پادشاهى و كشور دارى نائل آيد ، و فرض كنيم يك تن از آن قوم آن را به خود اختصاص دهد و خودكامگى پيش گيرد و حاكم مطلق شود و آن را در شيوهها و طرق حقّ به كار برد چنين پادشاهى را نمىتوان نكوهش كرد و عمل او را ناستوده شمرد « 1 »
هامش
( 1 ) دكتر احمد امين مصرى در كتاب « يوم الاسلام » ص 65 تا ص 67 با شدّت ، استبداد و سلطنت و تبديل خلافت به امارت خود رأيى معاويه را ردّ مىكند . وى پس از بحث طويلى در كيفيّت افتراق حكومت اسلام مىرسد به اينجا كه مىگويد : بالاخصّ وقتى قائل به حرمت اجتهاد گرديدند و در حدّ محدودى از فروع متوقّف شدند . اين موجب شد تا ضعف پنهان در