مستمر بماند حدود بيست سال : از نخستين وهلهء قيام دعوت رسول اكرم تا روز فتح مكّه كه با بينىِ به خاك ماليده شده و از روى اضطرار اسلام آورد .
او نذر مىكرد كه سرش را از جنابت با آب نشويد مگر اينكه با محمد صلّى الله عليه و آله و سلّم بجنگد .
ما براى تو داستان اسلام او را در هنگامى كه محاصره شده بود و مَفرّى نداشت بنابر گفتار مِقريزى كه اينك ذكر كرديم بيان نمودهايم . در آن وقت با ابوسفيان پسرش معاويه و سائر اولاد او و كسانى كه از قوم او با او اسلام آوردند ، بودند و پيغمبر در آن روز به ايشان گفت : اذْهَبُوا فَأنْتُمُ الطُّلَقَاءُ ! « برويد ! شما در امروز آزادشدگانيد ! »
ابوسفيان و اولاد او بر همين نهج از الْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ مىباشند . مُؤلَّفةُ قلوبهم قومى بودند از بزرگان عرب كه از صدقات مقدار مالى به آنان مىدادند يا براى جلوگيرى از اذيّتشان يا به اميد اسلامشان ، و يا به جهت تثبيتشان در اسلام « 1 »
ابوسفيان و اولادش ( پس از آنكه اسلام آوردند ) از كسانى بودند كه پيامبر براى دفع اذيّتشان از مال صدقات مُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُم به آنان عطا مىفرمود . به علت آنكه همان
هامش
قبل از هجرت اسلامش نيكو بود و با مهاجرين به سوى حبشه از روى فرار از پدرش و قومش هجرت كرد . رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم بعضى از اصحاب خود را نزد نجاشى فرستادند و امّ حبيبه را خواستگارى نمودند . نجاشى وى را به تزويج رسول الله درآورد و از جانب رسول خدا چهارصد دينار صداق او را قرار داد ، در حالى كه در آن هنگام پدرش از كسانى بود كه در عداوت و خدا و رسولش امعان داشت . ابوسفيان پس از اين قضيّه براى مزيد صلح در حديبيّه وارد مدينه شد و بر دخترش امّ حبيبه وارد گرديد و چون خواست بنشيند امّ حبيبه فراش را از زير پاى او كشيد . وى گفت : اين نور ديده دختركم ! آيا از نشستن من بر روى آن دريغ نمودى ؟ ! دختر گفت : اين فراش رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم است ، و تو مردى نجس و مشرك هستى ! ابوسفيان گفت : پس از من اى دختركم به تو شرّى رسيده است ! ( بر اين داستان علماى ضابط امّت از حاملين سنن و آثار و حافظان آن تنصيص نمودهاند ) .
( 1 ) پيوسته و به طور استمرارى ، گروه مؤلَّفة قلوبهم از مال امّت مىگرفتند تا عمر كه متصدّى امور شد گفت : لقد اعتزّ الإسلام و لم تعد حاجة لإعطائهم . « اسلام نيرومند شده است و حاجتى براى اعطاء به آنان نمىباشد . »