ما رشتهء سخن را در اين زمينه به مورِّخ كبير « مِقْريزى » مىسپاريم زيرا وى در كتاب خود : « النِّزَاعُ و التَّخاصُم فيما بين بنى امَيَّةَ و بنى هاشم » آن را تسجيل كرده است . و اينك ما برخى از گفتار او را ذكر مىنمائيم :
من بسيار در فكر فرو رفته و در شگفت مىافتادم از سركشى بنى امَيَّه براى امر خلافت با آنكه از ريشه و بن و اصل رسول الله دور تر هستند و بنى هاشم نزديك مىباشند ، و با خود مىگويم : چگونه به فكر خلافت افتادند ؟ بنى امَيَّه و بنى مروان بن حكم طريد و تبعيدى رسول الله آن كه رسول خدا بر او لعنت فرستاد ، كجا و فكر خلافت ، با وجود تحكيم عداوت ميان بنى اميّه و بنى هاشم در ايَّام جاهليّت ؟ ! و از آن گذشته ، شدّت عداوت بنى اميّه با رسول الله و مبالغهء ايشان در آزار و اذيّت او و تمادى و استمرارشان در تكذيب او در آنچه از طرف خداوند آورده بود از روزى كه خداى سبحانه او را مبعوث به رسالت كرد و به دين هدايت و آئين حقّ دعوت نمود ، تا هنگامى كه مكّه فتح شد و برخى از آنها به اسلام داخل شدند .
سوگند به جان خودم ابداً هيچ فاصلهاى بيشتر از فاصلهء بنى اميّه با امر خلافت وجود ندارد . زيرا ميان بنى اميّه و خلافت هيچ پيوندى وجود ندارد ، و هيچ رابطهء نَسَبى نيز موجود نمىباشد . . . « 1 »
منافرت و مخاصمت پيوسته به طور مستمرّ ميان طائفهء بنى هاشم و ميان طائفهء عبد شمس وجود داشته است به طورى كه گفتهاند : هاشم با عبد شمس تَوأمَيَنْ ( دو قلو در يك شكم ) زائيده شدند . و عبد شمس زودتر از هاشم به دنيا آمد ، و انگشت يكى از آنان به پيشانى ديگرى چسبيده بود . چون جدا كردند آن محلّ خونآلود شد فلهذا گفتند : ميان اين دو طفل جنگ در خواهد گرفت ، و يا در ميان فرزندانشان خون
هامش
( 1 ) اين فقره در اوّلين صفحه از كتاب « النّزاع و التّخاصم فيما بين بنى اميّة و بنى هاشم » طبع نجف سنهء 1386 هجريّه آمده است .