پيشنهاد من اين است كه دربارهء مطالب ذيل تفكّر نمائيم :
الف ) عجيب است كه مسلمانى خود را در معرض خطر انديشههائى احساس نمايد كه فرياد « نيچه » در قرن گذشته بود . يعنى « خدا مرده است » . اين ندا شايد در ميان تمام مردم مغرب زمين منعكس است ! بحث امتياز بين باطن و ظاهر اين مطلب : يعنى پديدهشناسى
Laphenom enologie
آن طولانىتر از آن است كه بتوان در اين موقع مطرح نمود ، لكن نظر « نيچه » نتيجهء اعتقاد به حلول است چنانچه در كليساها بدان اعتراف مىشود ( يعنى اتّحاد أقانيم انسان و الوهيَّت ) آنجا كه نه حلول در بين است و نه تجسّد ، بلكه « تجلّى » همه جا حكمفرماست . چگونه مىتوان « خداوند را كشت » ؟
اين جمله براى يك عارف مسيحى فاقد هر گونه معنى است ، لكن اين رجل اردنى بدون شكّ هيچگاه از عرفان بوئى نبرده است .
ب ) جنبهء ديگر ، هم جنسى لاهوت و ناسوت در واقعيّت در كليساى كاتوليك به سلسله مراتب مؤسّسه ، براى كليسا يعنى پاپ و اسقُفها ، انتقال يافت . بايد هميشه حادثهء بازجوى بزرگ محكمه روحانى را در كتاب " "
Grand Inquisiteur "
« برادران كارامازاف دستويوسكى » "
Karamazov de . dostoievski "
براى درك معنى اين موضوع دوباره مطالعه قرار گيرد .
دين به عنوان كليسا ، ارادهء از براى قدرت گرديد ، و روساى كليسا مقام الهام آسمانى را اخذ نمودند ، و روح افراد را در قدرت خود محبوس ساختند .
اگر انسان پديده و كليسا را نشناسد ، پديدهء « جامعههاى ديكتاتورى » امروز را نخواهد فهميد ، اين جامعهها جنبهء دنيوى و عرفى تشكيلات كليسا مىباشد ، لكن زبان هر دو شباهت عجيبى به يكديگر دارد ، و اين است مقصود ما هنگامى كه مىگوئيم : « حلول الُوهيّت » تبديل به « حلول اجتماعى » گرديده است .
آيا شباهتى بين اين پديده كه دين و كليسا را يكى مىداند و اسلام - چنان كه اين شخصيّت اردنى به معنى « دين و جامعه با يكديگر آميخته » تصوّر مىنمايد - وجود