مخالف ، و برعكس با طريق عرفائى كه با مسيحيّت وابستگى دارند ، مشابه است .
خلاصهء مطلب از اين قرار است : كليّهء مردم مغرب زمين تماسّ با خداوند را در واقعهء تاريخى - كه آن را به صورت حلول مىفهمند - جستجو نمودهاند ، در حالى كه اسلام شيعه ، اين تماسّ را در « تجلِّى و ظهور و مَظْهَرِ حَقّ » كه مخالف با تصوّر حلول طلبهاى رسمى است مىطلبد .
پس اگر اين عقيده - يعنى حلول - در بحران فعلى وجدان مردم مغرب زمين دخيل مىباشد ، آيا تشيّع مطالب جديدى در بر ندارد كه در اين مورد إشاعه دهد ، مطالبى كه با افكار اسلام سنِّى مغايرت دارد ؟ همانطور كه مسيحيّت بدون « مسيح » ممكن نيست ، تشيّع بدون « امامشناسى » نيز قابل تصوّر نيست .
اگر مردم مغرب زمين مسيحيّت را رها نمودهاند ، تقصير از روش مسيحشناسى آنان باشد ، ( يا ازاينجهت كه راه اشخاصى را طىّ ننمودهاند كه در قرون متمادى معتقد به يك « حلول معنوى » كه به تجلّى بسيار نزديك است بودهاند ) .
اگر يك مسلمان سُنِّى تحت تأثير افكار غربىها قرار مىگيرد به دليل نداشتن « امامشناسى » است ، زيرا اين روش صواب از براى تصوّر رابطهء بين خداوند و انسان است ، و روش صحيح از براى مواجه شدن با لاأدْرِيُّون .
ب ) شخصيّت اردنى مزبور ، إعلان مىنمايد كه « با عصر خود زندگى مىكند » ( يا امروزى است ) ! افسوس كه اين يكى از متداولترين و در عين حال احمقانهترين اصطلاحاتى است كه در مغرب زمين إشاعه يافته است . يك شخصيّت قوى مجبور نيست با زمان خود زندگى نمايد ، بلكه او بايد زمان خودش باشد .
بديهى است كه اين موضوع ، مسألهء زمان و معنى زمان و تاريخ را به پيش مىآورد . اين مطالب قبلًا در مغرب زمين مطرح گرديده ، و شديدترين منتقدين « تطوّر » و « اصالت تاريخ » و « أصالت اجتماعيّات » از اينجا سرچشمه گرفتهاند .
مقصود ما از مكتب « أصالت تاريخ » مكتبى است كه معتقد است تمام فلسفه و الهيّات را بايد به وسيلهء لحظهاى كه در تقويم تاريخ ظهور نموده است ، بيان نمود . در
امام شناسى (فارسى) — صفحة 246
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٤٦