تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
آنچه در مورد يك شخصيّت اردنى اسباب حديث است ، اين است كه او نمونهء بارزى است از يك شخصيّت شرقى كه در وجود وى مصيبتى كه در طىّ چند قرن تدريجاً در مغرب زمين ظهور يافت ، در عرض چند سال پديد آمده است . اين بحران عمومى در معنويّت ، نتيجهء طريقى است كه غربىها حقايق معنوى و روابط آن را با خود مجسَّم ساخته‌اند . مقهور ساختن قواى طبيعت مىتوانست به خوبى با افزايش قواى معنوى توأم باشد . استيلاى بشر بر طبيعت و موفقيّت‌هاى آن بر ضدّ عالم روح - كه حتّى مفهوم آن را از بين برد - اين مسأله پيش مىآيد كه آيا اين امر را بايد اجتناب ناپذير دانست ، يا با استفاده از نيروهاى معنوى برترى با آن مواجه گرديد ؟ اين سوالى است كه من از معنويّت اسلام خصوصاً معنويّت تشيّع مىنمايم . اگر ما بتوانيم اين سؤال را به پيش آوريم و بيان كنيم و آن را زنده نمائيم ، امكان زيادى براى برترى بر قواى جمود كه بعضى از منتقدين از براى اسلام در مقابل « ترقّى » و « تطوّر » در مغرب زمين قائل‌اند ، در دست داريم . 1 ) دو مفهوم نمونه « حلول » و « ترقّى » . شخصيّت اردنى مورد اشاره مىنويسد : به عنوان يك مسلمان تابع ، من ايمان عميقى به سُنّتى دارم كه در « سلطان » حلول نموده است لكن از آنجا كه با زمانهء خود زندگى مىكنم ، و با تعليم و تربيت اروپائى رشد يافته‌ام ، ترقى به نظرم مقدور نيست مگر خارج از سُنَّت دينى ! در دو جملهء اين شخصيّت ، « غرب » كاملًا مشهود است . چرا كه او چنان در افكار غربيان مستغرق گرديده كه تمام اصطلاحات آنان را اتّخاذ نموده است . الف ) اين سؤال پيش مىآيد كه براى وى معنى « حُلُول » چيست ؟ بدون شكّ معنى آن همان است كه نزد غربيها يافت مىشود . زيرا در نتيجهء تحيّرآورى در حالى كه همان ارادهء منقطع ساختن تمثيلات مشهود را از روابطى كه ما را با گذشته مرتبط مىسازد درك نموده است . شور و هيجان قاتلان « خاندان هاشمى » را با مستى بى دين قاتلان « كيشان » كه از