نمايم ) . او اين كلام را به جهت انكار خداى تعالى مىگفت .
عدم وجدان دليل بر عدم وجود نيست
پس از آن گفت : تو مرا بياگاهان ! به چه چيز استدلال مىكنى بر معرفت پروردگارت كه قدرتش و ربوبيتش را براى من توصيف نمودى ؟ ! مگر نه آن است كه دل انسان جميع اشياء را با دلالتهايى كه براى تو وصف كردم مىشناسد ؟ ! من گفتم : با عقلى كه در دل من است ، و با دليلى كه با آن بر شناسائيش استدلال مىكنم !
او گفت : چطور مىشود آنچه مىگوئى درست باشد در حالى كه تو مىدانى : دل و فكر انسان راهى براى معرفت اشياء به جز حَواسّ ندارد ؟ ! آيا تو پروردگارت را با چشم ديدهاى ؟ ! يا صدايش را با گوش شنيدهاى ؟ ! يا به وسيلهء نسيم او را بوئيدهاى ! يا با دهان او را چشيدهاى ؟ ! يا با دست او را لمس نمودهاى ؟ ! تا بالنَّتيجه آن نوع حواسّ مؤدّى شناسائى او براى انديشه و قلبت گردد ؟ !
من گفتم : تو به من بگو : نظر به آنكه تو انكار خدا مىكنى به جهت پندارت كه او را با حِسّى از حواسَّت كه بدانها اشياء را مىشناسى نديدهاى ، و من اقرار به او دارم ، آيا گزيرى هست از آنكه يكى از دو نفر ما بايد راست بگويد ، و آن نفر ديگر دروغ ؟ !
او گفت : نه !
من گفتم : تو به من بگو : اگر گفتار تو مطابق واقع باشد آيا ترسى دارى بر من از آنچه من تو را از عذاب خدا ترساندهام ؟ !
او گفت : نه !
من گفتم : تو به من بگو : اگر گفتار من مطابق واقع باشد ، و حقّ در دست من بوده باشد ، آيا چنين نيست كه من در اين صورت در آنچه از عذاب خدا كه از آن حذر مىكردهام به وثوق و اطمينان چنگ زدهام ، و تو به واسطهء جُحود و انكارت در ورطهء هلاكت سقوط نمودهاى ؟ !
او گفت : چرا !
من گفتم : در آن صورت كدام يك از ما پا از جادهء حَزْم و احتياط برون ننهاده