امام صادق عليه السلام در آن با يك نفر طبيب هندى دربارهء يك دانه هليلهاى كه در دست آن طبيب بود مناظره كرد . مطلب به قرار ذيل است كه : مُفَضَّل بن عمر به امام عليه السلام نوشت و او را خبر داد كه اقوامى از اهل اين ملّت پديدار شدهاند كه ربوبيّت خدا را منكرند ، و در اين باره مجادله و مخاصمه دارند ، و از امام تقاضامند بوده است تا ردّى بر آنان بنمايند و استدلال و احتجاج بر عليه آنان در دعوايشان بكنند همان قسمى كه احتجاج بر غيرشان مىكردهاند .
امام صادق عليه السلام از جمله براى وى نوشتند : نامهات به من و اصل گرديد ، و من براى تو نگارش دادم كتابى را كه سابقاً در آن باره با بعضى از اهل اديان كه منكر خدا بودهاند به طريق مناظره به نزاع برخاسته بودم ! و مطلب از اين قرار است كه : طبيبى از شهرهاى هندوستان عادتش بر آن بود كه به حضور من مىآمد و پيوسته و به طور مدام با من به نزاع در رأيش و دفاع از ضلالتش قيام مىكرد . در اين ميان كه روزى هليلهاى در دست داشت كه آن را بكوبد و از مخلوط آن داروئى بسازد من در مقام احتجاج و استدلال با همان داروى خودش برآمدم . زيرا در آن هنگام نيز از زبانش صادر شد نظير همان گفتارى كه هميشه با من منازعه داشت كه ادّعا مىكرد دنيا هميشه بوده و خواهد بود ، درختى مىرويد ، و درختى فرو مىافتد ، و جاندارى متولد مىشود ، و جاندارى تلف مىشود .
وى مىپنداشت اين كه من مدّعى معرفت خدا هستم دعوائى است كه نه بر آن بيِّنهاى دارم و نه مىتوانم حجّتى براى خودم در آن مسأله اقامه نمايم . و آن دعوىِ معرفت ، امرى است كه آخر از اوّل ، و اصغر از اكبر گرفته و به او تلقين گرديده است .
وى مىپنداشت : جميع اشياء كه با هم اختلاف و يا ايتلاف دارند ، و درون و باطن مىباشند يا برون و ظاهر ، همگى به واسطهء حواسّ خمسه : نَظَر ، سَمْع ، شَمّ ، ذَوْق ، و لَمْس شناخته مىگردند . و سپس منطق خود را بر همان اساسى كه خود وضع كرده بود كشانده ، گفت : هيچ كدام از حواسّ من بر خالقى واقع نشده است كه آن خالق را به فكر و دل من برساند و معرّفى كند ( بنابراين نمىتوانم اقرار به خالق
امام شناسى (فارسى) — صفحة 101
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٠١