خروس ، و آويزههائى دارند شبيه آويزهء خروس در زير گلو ، و بالهائى دارند به مثابه بالهاى طيور ، و رنگهاى آنها سفيدتر از رنگ نقرهاى صيقلى شده است . »
خليفه گفت : طشت را بياور ! من طشت را آوردم و در آن همان آفريده بود . و قسم به خداوند كه همان طورى كه جعفر توصيف نموده بود ، بود .
چون جعفر به آن نظر كرد فرمود : هَذَا هُوَ الْخَلْقُ الَّذِى يَسْكُنُ الْمَوْجَ الْمَكْفوفَ . « اين همان مخلوقى مىباشد كه در آن موج مُعَلَّق سكونت دارد ! »
منصور به جعفر اجازهء مراجعت داد . هنگامى كه جعفر خارج شد منصور گفت : ويْلَكَ يَا ربيعُ ، هَذَا الشَّجَى الْمُعْتَرِضُ فِى حَلْقِى مِنْ أعْلَمِ النَّاسِ . « 1 »
« واى بر تو اى ربيع ! اين استخوانى كه از عرض در گلوى من گير كرده است از أعلم مردم مىباشد » .
منصور از آن حضرت مىخواهد كه علومش را انكار كند
شيخ صدوق در « امالى » خود با سند متّصل خود از ربيع : نديم و مصاحب منصور روايت نموده است كه : منصور فرستاد دنبال امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام ، و براى استعلام از مطلبى كه به او ابلاغ شده بود وى را طلب كرد . چون امام صادق به درِ منصور رسيد حاجب بيرون آمد و گفت :
اعِيذُكَ بِاللهِ مِنْ سَطْوَةِ هَذَا الْجَبَّارِ ، فَإنِّى رَأيْتُ حَرْدَهُ عَلَيْكَ شَدِيداً !
« من از سطوت اين جبّار تو را در پناه خدا در مىآورم ، زيرا كه ديدم غضبش بر تو شديد مىباشد ! »
حضرت به ربيع فرمود : عَلَىَّ مِنَ اللهِ جُنَّةٌ وَاقِيَةٌ . « خداوند براى من سپر نگه دارندهاى قرار داده است » كه آن سپر مرا انشاء الله حفظ مىنمايد . براى من اذن دخول بگير ! ربيع اذن دخول براى وى گرفت .
هنگامى كه امام وارد شد سلام كرد ، و منصور جواب سلام را داد ، و پس از آن به او گفت : اى جعفر من مىدانم كه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به پدرت على بن أبيطالب عليه السّلام
هامش
( 1 ) « الخرائج و الجرائح » ، ص 234 و « بحار الأنوار » ج 47 ، ص 170 .