مأمون گفت : اى واى بر تو ! من از كجا غلام تو شدهام ؟ !
صوفى گفت : به سبب آنكه مادرت را از اموال مسلمين خريدارى كردهاند . بنابراين تو غلام جميع مسلمين مىباشى چه در مشرق و چه در مغرب ، تا اينكه تو را آزاد نمايند ، و من تو را آزاد نكردهام !
از اين گذشته تو جميع خمس را بلعيدهاى ، و به آل رسول حقّشان را ندادهاى ، و به من و نظيران من حقّمان را ادا ننمودهاى !
و أيضاً از اين گذشته مرد خبيث را قدرت نيست كه بتواند همانند خودش خبيثى را تطهير كند .
حتماً بايد تطهير به دست شخص طاهرى تحقّق پذيرد . و كسى كه بر او حدّ لازم آمده باشد نمىتواند حدّ بر غير جارى كند مگر آنكه اوَّلًا ابتداء به خود نمايد . آيا نشنيدهاى كه خداوند عزّ و جلّ مىگويد :
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
. « 1 »
مأمون رو كرد به حضرت امام رضا عليه السّلام و گفت : نظريّهء شما دربارهء وى چيست ؟ !
امام رضا عليه السّلام فرمود : خداوند جلّ جلاله به محمد صلّى الله عليه و آله و سلّم مىفرمايد :
فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ
. « 2 » و آن عبارت است از حجّتى كه به جاهل مىرسد . بنابراين جاهل با جهلش آن را مىفهمد همانطور كه عالم با علمش مىفهمد . و دنيا و آخرت با حجّت قيام دارند . و اين مرد صوفى با برهان و دليل ، حجّت آورده است .
مأمون امر كرد تا صوفى را رها كردند ، و خودش از مردم كناره گرفت ، و به امر امام رضا عليه السّلام مشغول شد تا وى را سمّ داده به شهادت رسانيد . و او فَضْل بن سَهْل و جماعتى ديگر از شيعيان را نيز كشته بود .
هامش
( 1 ) آيه 44 ، از سورهء 2 : بقره : « آيا شما مردم را امر به نيكى مىكنيد و خودتان را فراموش مىكنيد ، با وجودى كه كتاب آسمانى را تلاوت مىنمائيد ؟ ! پس چرا عقل را به كار نمىبنديد ؟ »
( 2 ) آيه 149 ، از سورهء 6 : انعام : « بگو : اختصاص به خدا دارد حجّت و دليلى كه مىرسد و در جاى خود مىنشيند . »