حضرت - فقط و فقط صِرْفُ الوُجُود حضرت - مزاحم است . منصور چنين وزنهاى را نمىتواند تحمّل كند ، در بيدارى ناراحت است ، در خواب رؤياى پريشان مىبيند تا وى را از صفحهء وجود به ديار عدم بفرستد . لهذا ديديم در سفرهائى كه آن امام همام را احضار مىكرده است ، پس از منطق قوى و برهان راستين حضرت كه بر او مُدلَّل و مُبرهن مىگشت كه : امام در صدد توطئه و زمينه سازى براى حكومت او نيست و أبداً بدان رياست اعتنائى ندارد و معذلك كه امام را با تجليل و تكريم عودت به مدينه مىداد ، ولى باز هم هر چند بار يك مرتبه امام را بدون اندك حُجَّتى احضار مىنمايد ، و بدون رويت گناه و مستمسكى باز مىگرداند .
منصور چندين بار به ربيع مىگويد : جعفر بن محمد مانند استخوانى مىباشد ( شَجى كه هر چه مىانديشم نمىتوانم او را تحمل كنم . او استخوان گلوگير من است . به هر قسم كه قدرت دارد در صدد خاموش كردن نور حضرت و شمع فضيلت او مىباشد . و معلوم است كه تمام مراتب قدرتهاى اعتبارى و مكنتها و ارزشها را امام به خاطر مصلحت مىتواند رها كند و بدانها بسپارد ، ولى آيا مىتواند علم خود را هم انكار كند و بدانها تحويل دهد ؟ ! امامت امام به علم اوست . ميزان امامت أعلميّت در امّت است . اگر امام در مسألهاى بگويد : نمىدانم ، ديگر او امام نيست . امام كسى است كه مىداند . فلهذا چون جهل در مسأله مساوق با سقوط امامت است چه بسيارى از امامان به واسطهء بيان يك حكم واقعى در برابر جبّاران و ستمكاران روزگار جان خود را دادهاند و بايد هم بدهند . تقيّه در موارد علم معنى ندارد ، بيان يك حكم حقيقى بسيارى از امامان را مقتول و شهيد ساخته است .
مأمون نمىتواند امام رضا عليه السّلام را تحمل كند
يكى از علل شهادت امام على بن موسى
الرِّضا عليه السّلام ، بيان حكم واقع بود
مأمون حضرت رضا عليه السّلام را به دربارش آورده است تا مؤيّد و مؤكّد احكام باطله و مسائل مشتبههء او باشند نه اينكه در هر مسألهاى حكمى را خلاف رأى و نظريّهء