تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
كرد كه : منصور مستقيماً عبدالله را نكشته است و ليكن دسيسه كرده است تا كسى به عبدالله خبر دهد كه : محمد خروج كرد و كشته شد . با اين خبر قلب او پاره شد و بمرد . گفت : و عيسى بن عبدالله به من خبر داد كه : آنان كه در زندان باقى ماندند ( غير آنان كه كشته شدند ) آب مىطلبيدند و به آنها داده مىشد . و همگى بمردند مگر سليمان و عبدالله : دو پسران داود بن حسن بن حسن ، و اسحق و اسمعيل : دو پسران ابراهيم بن حسن بن حسن ، و جعفر بن حسن . و آنان كه از ايشان كشته شدند بعد از خروج محمد بوده است . « 1 »

برخورد منصور با محمد ديباج و شكنجهء او

چون در رَبَذَه ، محبوسين از بنى حسن را به نزد منصور بردند ، كس فرستاد تا محمد ديباج را بياورند . چون محمد بر او وارد گشت ، پرسيد : به من خبر بده خبر آن دو نفر دروغگو را كه چه بجاى آورده اند ؟ ! ( منظور منصور محمد و ابراهيم پسران عبد الله بن حسن بودند . ) و محلّشان كجاست ؟ ! گفت : قسم به خدا اى اميرمؤمنان من علمى بدانها ندارم ! منصور گفت : بايد حتماً خبر دهى ! گفت : سوگند به خدا من راست مىگويم ، و من به تو گفتم كه جايشان را نمىدانم ! آرى پيش از امروز من محلّشان را مىدانستم ، و اما امروز قسم به خداوند كه أبداً من نمىدانم ! منصور فرمان داد تا بدن محمد را در حالى كه غلّ جامعهء آهنين از دست تا گردنش بود ، از لباس عريان كنند . چون محمد را لخت كردند صد شلّاق به وى زد . چون از تازيانه فارغ شد ، منصور دستور داد تا پيراهن قُوهى « 2 » را كه قبلًا بر تن محمد
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » ، طبع سابق ج 7 ص 549 . ( 2 ) قُوهى : لباسى است سپيد رنگ كه منسوب است به قوهستان كه دهى است ميان نيشابور و هرات .