نشانده و با خود به كوفه برد ، و در حبس هاشميّه در قرب قنطره زندانى كرد . زندان آنقدر تاريك بود كه شب را از روز نمىشناختند و در اثر بوى تعفّن زندان بدنهايشان يكى پس از ديگرى ورم كرد و همگى در زندان جان سپردند . « 1 »
زندان منصور چنان ظلمانى بود كه اوقات نماز را تشخيص نمىدادند مگر با قرائت أحزابى از قرآن كه على بن حسن ( پسر حسن مثلّث كه عابد ناميده مىشد ) قرائت مىنمود .
عمر گفت : ابن عائشه براى من حديث كرد كه : گفت : من از مردى از همپيمانان بنى دارم شنيدم كه مىگفت : من به بشير رحّال گفتم : علت سرعت تو بر خروج و ظهور بر عليه منصور چه بوده است ؟ !
گفت : پس از آنكه عبدالله بن حسن را مأخوذ داشت به نزد من فرستاد . من به حضورش آمدم . روزى مرا امر كرد تا در اطاقى داخل شدم و ناگهان ديدم كه عبد الله بن حسن كشته بر روى زمين افتاده است . من از دهشت اين امر غشّ كردم و بر روى زمين بيفتادم . چون به هوش آمدم با خداى خود عهد بستم كه در اوَّلين زد و خوردى كه با شمشير ميان لشكريان منصور و ميان مخالفانش ردّ و بدل گردد من با آن گروهى باشم كه بر عليه او شمشير مىزنند . و به آن فرستادهاى كه از ناحيهء منصور با من آمده بود گفتم : آنچه را كه از من مشاهده نمودى به وى بازگو مكن ، زيرا كه اگر بفهمد مرا مىكشد .
عمر گفت : من اين داستان را به هشام بن ابراهيم بن هشام بن راشد كه از اهل هَمَذان بود و خود از طرفداران بنى عباس بود حكايت كردم ، وى به خدا قسم ياد
هامش
كه محمد در آن حال اين أبيات را انشاء كرد :منخرق السِّربال يشكو الوَجَى * تَنكُبُهُ أطرافُ مَرْوٍ حِدادْ
شَرَّده الخوفُ فأزْرَى به * كَذاك مَنْ يَكْرَهُ حَرَّ الْجلادْ
قد كان فى الموت له راحة * و الموتُ حتمٌ فى رقاب العبادْ( 1 ) « تاريخ طبرى » ، طبع سابق ج 7 ص 540 .