تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
و ديگر على بن حسن ( پسر حسن مثلّث ) بن حسن بن حسن عابد را مأخوذ داشتند . أبوجعفر دوانيقى ، أيضاً با ايشان حبس كرد عبدالله بن حسن بن حسن برادر على را ( يعنى فرزند ديگر حسن مثلّث كه برادر على بوده است ) « 1 » . و حديث كرد براى من ابن زباله كه گفت : شنيدم از بعضى از علمائمان كه مىگفتند : مَا سَارَّ عَبْدُ اللهِ بْنُ حَسَنٍ أحَداً قَطُّ إلَّا فَتَلَهُ عَنْ رَأيِهِ . « 2 » « هيچ گاه عبدالله بن حسن با كسى به طور پنهانى سخن نگفت مگر آنكه او را از رأى خود برگردانيد . » أبوجعفر منصور در سنهء 144 نيز حج كرد ، رياح در رَبَذَه با او ملاقات نمود . رياح را از آنجا به مدينه بازگردانيد ، و امر كرد تا بنى حسن را از زندان مدينه به نزد او حاضر سازند ، و نيز امر نمود تا محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عَفَّان را كه برادر مادرى بنى حسن بود حاضر كنند . مادر ايشان جميعاً فاطمه دختر حسين بن على بن أبيطالب مىباشد . بنى حسن پس از آنكه سه سال در مدينه محبوس بودند ، حال به كوفه مىروند . منصور از ربذه به طرف كوفه حركت كرد ، و خود در محمل نشست و بنى حسن و محمد ديباج « 3 » را با أغلال و زنجيرها مقيّد كرد و در كاروانهاى بدون فراش و روپوش
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » طبع سابق ج 7 ص 537 . ( 2 ) « تاريخ طبرى » طبع سابق ج 7 ص 539 . ( 3 ) ديباج عربى ديبا مىباشد و آن ابريشم است . بدن محمد به قدرى سفيد و زيبا بود كه به مثابهء ابريشم تلألؤ داشت . مرحوم محدّث قمى در « منتهى الآمال » ج 1 ص 197 گويد : بدن محمد كه مانند سبيكهء سيم بود مانند زنگيان سياه شده بود و يك چشم او در اثر ضرب تازيانه از كاسهء چشم بيرون آمده بود . و در ص 199 گويد : منصور دوباره با محمد نفس زكيّه بيعت كرده بود يك بار در مسجد الحرام و بار ديگر در أبواء مدينه . و نيز گويد : گاهى محمد در شعاب جبال مخفى بود روزى كه در كوه رَضْوَى با امّ ولد خود و پسرى شيرخوار بود همين كه نگريست غلامى از جانب منصور براى طلب وى مىآيد و فرار كرد و امّ ولد او نيز فرار كرد ، آن طفل رضيع از دست ام ولد به زمين خورد و پاره پاره شد . و اين مطلب را ابو الفرج اصفهانى نقل كرده است . اقول : در « تاريخ طبرى » هم در ج 7 ص 535 از طبع چهارم ذكر نموده است و اضافه نموده است