پس از آن رو كرد به من و گفت : اى أبو عبد الله ! آيا مىدانى به چه سبب اين كودك ترسيد و جلو نيامد ؟ !
من گفتم : نه .
منصور گفت : وَ اللهِ او نزديكى مجلس تو را با من مُسْتَنْكَر شمرد ، چرا كه احدى غير از تو را او هيچ گاه نديده است كه اين طور قريب به من بنشيند . روى اين علت به قهقرا و عقب رفت .
مالك مىگويد : سپس امر كرد تا به من يك هزار دينار نقدينه طلا دادند ، و لباس و خلعت عظيمى به من دادند ، و يك هزار دينار هم امر كرد تا به پسرم دادند .
در اين حال من از وى اجازهء خروج خواستم . او هم اذن داد . من برخاستم و او با من وداع كرد و براى من دعا نمود . پس از اين من پياده به راه افتادم . خواجهء حرم خود را به من رسانيد و لباسها و خلعتها را بر شانهء من نهاد - و اين است رسم خلعت و كِسْوَه كه به كسى عطا مىكنند ، اگرچه قدر و منزلتش عظيم باشد ، كه با آن خلعتها به سوى مردم بيرون مىشود ، سپس به غلامش مىسپارد .
مالك مىگويد : چون خواجهء حرم كِسْوَت را بر روى دوشم افكند ، من دوشم را خم كردم زيرا خوش نداشتم آنها را بر دوش داشته باشم . ابو جعفر منصور به خواجهء حرم ندا كرد ، ببر كسوت را خودت به منزلگاه ابو عبد الله برسان !
ورود مهدى پسر منصور به مَدينه
و ذكر نمودهاند كه : چون مالك بن أنس شروع كرد در تدوين كتابهايش و در نهادن و قرار دادن علم در دفاتر و كتب ، مهدى پسر ابو جعفر منصور بر مالك وارد شد و از انجام دادن آنچه كه پدرش به وى امر كرده بود پرسش نمود . مالك كتبى را نزد او آورد كه آنها كتب « مُوَطَّأ » بودند . مهدى امر كرد تا آنها را استنساخ نمودند ، و بر مالك قرائت كردند . چون قرائتش خاتمه يافت امر كرد تا به مالك ده هزار دينار طلا ، و به پسرش يك هزار دينار طلا بدادند .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 587
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٨٧