كه وى بر شمرده است قابل قبول نمىباشد ، مضافاً به آنكه شخصى مانند خطيب كه كتابش مصدر مراجعهء خاصّ و عامّ و مورد قبول جميع مورّخان و ارباب تصنيف است آنها را تلقّى به قبول كرده ، و به عنوان روايات معتبره و معتمدٌ عليها در كتابش بدانها استشهاد نموده است . ثالثاً خطيب در اين روايات از مانند ابونعيم حافظ اصفهانى و ابوعوانه در مسندش رواياتى را ذكر كرده است . و اگر بنا بشود به شخصيّتى مانند صاحب « حِلْية الأولياء » خرده بگيريم ، و يا مانند ابوعوانه را در اين روايات مورد اعتراض قرار دهيم ديگر به كدام اصلى مىتوانيم مراجعه كنيم كه بالاتر از اينها يا به مثابه اينها بوده باشد ؟ !
اما آنچه مُعَلِّق و مصحّح را به غرور افكنده است همان كتاب « السَّهْمُ الْمُصِيبُ فِى كَبدِ الْخَطيب » « 1 » است كه از مَلِك المعظَّم به تعبير خود تراوش نموده است ، و در آنجا به وى حمله كرده است .
كجا اشكالات او مىتواند رفع ايرادهاى خطيب را بكند ؟ ! مطالب و گفتارى كه دربارهء ابوحنيفه گفته شده است منحصر به خطيب بغداد نمىباشد . همه و همه و همه ذكر كردهاند . خطيب يكى از ايشان است .
مگر كتاب « مُغِيثُ الْخَلْقِ فِى ترجيح الْقَوْلِ الْحَقِّ » تصنيف أبو المَعالى عبد الملك
هامش
( 1 ) اين كتاب كه نود صفحه مىباشد و در سنهء 1352 هجريّه در مطبعهء مصريّهء محمد ، محمد عبد اللَّطيف براى اوَّلين بار آن را طبع كرده است ، در پايان آن گويد : مردم با انصاف مىگويند : من شافعى مذهب هستم ، و مردم بى انصاف مىگويند : من به جهت تعصّب بر ابوحنيفه اين كتاب را نشر دادهام و چه بسا ايشان را عِزّت به اثْم فرا گيرد و گمان كنند كه تمايل من به تفريق كلمهء مسلمين بيشتر است تا وحدت كلمهء آنان . و على أى حال ، من در نشر اين كتاب غرضى نداشته غير از حرص من بر آنچه كه مؤلّف آن امام كبير أبو المعالى عبد الملك جوينى امام الحرمين بر آن حريص بوده است : آن كس كه سَمعانى از وى در كتاب « أنساب » خود گويد : إنّه كان فقيهاً زاهداً ظاهر الوَرَع و الصَّلاح . و اين براى من كافى مىباشد كه در نشر اين كتاب مبادرت كنم و جالب توجّه آن است كه مطالعه كنندگان آن به زودى خواهند دانست كه مؤلّف آن مرد منصفى است به حق ، و سزاوار تشكر و سپاس .