و اين در حالى بود كه أبو عبد الله عليه السّلام تكيه بر عصائى نموده مىخواست بيرون رود ، ابو حنيفه گفت : يا بن رسول الله ! هنوز عمرت به پايهاى نرسيده است كه محتاج به عصا باشى !
امام فرمود : آرى چنين است و ليكن اين عصاى رسول الله است كه من مىخواهم بدان تبرّك جويم . ابو حنيفه از جاى خود جستن كرد و گفت : يا بن رسول الله من آن را ببوسم ؟ !
امام صادق آستين خود را تا مرفق بالا زد و گفت : سوگند به خدا مىدانى تو كه : اين ذراع ، پوست بدن رسول الله مىباشد ، و اين مو از موهاى اوست ، آنها را نمىبوسى و عصا را مىبوسى !
و ابو عبد الله محدّث در « رامش » ذكر كرده است كه : ابوحنيفه از تلامذهء امام بوده ، و بدين جهت بنى عباس به آن دو احترام نمىگذاردند . - انتهى .
در اينجا صاحب « روضات » پس از بيان مالك ادب و احترامى را كه امام صادق عليه السّلام داشتند و اينكه از او نقل مىكند كه آن حضرت براى من مِخَدَّه قرار مىدادند ، و به من مىگفتند : يَا مَالِكُ إنِّى احِبُّكَ ، فَكُنْتُ أُسَرُّ بِذَلِكَ وَ أحْمَدُ اللهَ عَلَيْهِ « اى مالك ! من حقّاً تو را دوست دارم . و من در برابر اين سخن مسرور مىشدم و حمد خداوند را به پاس اين محبّت حضرت بجاى مىآوردم » و پس از بيان مالك كيفيّت احرام و لبّيك نگفتن حضرت را ، و بعضى از حالات ديگر مىگويد :
ردّ امام كاظم عليه السّلام احاديث عامّه را براى عبد الله بن حسن
و محمد بن حسن صفّار در « بصائر الدَّرجات » با اسناد مُعَنْعَن خود از محمد بن فلان واقفى روايت نموده است كه گفت : من پسر عموئى داشتم كه به وى حسن بن عبد الله مىگفتند : او مرد زاهدى بود ، و از عُبَّاد اهل زمانش بيشتر عبادت مىنمود ، و سلطان را ملاقات مىكرد و چه بسا با سلطان با سخن درشت و سخت به جهت موعظه و أمر به معروف استقبال مىنمود . و سلطان هم به جهت زهد و صلاحى كه وى داشت اين برخوردهاى ناهموار را از وى تحمّل مىكرد .
پيوسته حال اين مرد چنان بود تا روزى امام أبو الحسن موسى عليه السّلام داخل مسجد