شيطان قرار نداد . »
سپس امام عليه السّلام گفت : يَا لَيْتَنِى وَ إيَّاكُمْ بِالطَّائِفِ ، احَدِّثُكُمْ وَ تُونِسُونِّى ، وَ أضْمَنُ لَهُمْ أنْ لَا نَخْرُجَ عَلَيْهِمْ أبَداً . « 1 »
« اى كاش من با شما در طائف بودم ، من با شما سخن مىگفتم و شما أنيس من مىشديد ، و من براى آنان ضامن مىشدم كه أبداً بر آنها خروج نكنيم ! »
بارى اينك كه مىخواهيم بحث اوَّل را كه روابط و موقعيّت امام جعفر صادق عليه السّلام با منصور مىباشد خاتمه دهيم ، و وارد در بحث دوم كه مدرسه و علوم و شاگردان حضرت است گرديم ، سزاوار است محصَّل و شالودهء ابحاث گذشته را ضمن تثبيت و تقريرشان ، با عباراتى از مستشار عبد الحليم جُنْدى بازگو نمائيم :
از سخنان أفلاطون است : السُّلْطَانُ كَرَاكِبِ الاسَدِ ، يَهَابُهُ النَّاسُ وَ هُوَ لِمَرْكُوبِهِ أهْيَبُ . « سلطان همانند كسى است كه بر شير سوار است ، مردم از وى مىترسند و او از مركوبش بيشتر ترسان است . »
تبديل قيام دينى بنى عباس به امپراطورى
زمام خلافت در سنهء 132 به بنى عباس بازگشت نمود ، و اوَّلين خليفهء آنان « سَفَّاح » بود ، سپس او بمرد ، و ابوجعفر منصور جانشين او گرديد تا در خلافت خود ، مدّت بيست و دو سال ( 136 - 158 ) باقى بماند ، و در اين مدت اركان دولت عبّاسيّه را مستحكم و استوار كند ، و در هر قطر و ناحيهاى كسى بر آن خروج كند او را تسليم و خاضع گرداند . « اين حكومت امپراطورى است » ، اين حكومت ، دولت دينى نبود همان طورى كه در ابتداء بَثِّ دعوتشان را از اوَّل قرن بر آن اساس گسترش دادند ، و بر « رضاى آل محمد » نگرديد همان طورى كه ادعاى آن را داشتند .
بلكه حقّ پسران على را غصب نمودند ، همان طورى كه فرزندان على نيز از توليت سلطنت در هنگام بر پا شدن آن ناتوان بودند ؛ و سزاوارترين آنان - جعفر بن محمد بود كه - از امارت كناره گرفت ، و بر اين مطلب عارف بود كه : مهمّ حيات و
هامش
( 1 ) « اختيار معرفة الرّجال » ص 231 و « بحار الانوار » ج 47 ، ص 185 .