نداشتهاند . زندگانى حضرت در تحت نظر منصور ، و واليان جائر او ، و جواسيس مختلفه ، و مزاحمت مراودين ، به طورى بوده است كه مىتوان جدّاً گفت : امام صادق عليه السّلام در مدينه ، حبس نظر بوده و حتّى اجازهء خروج از مدينه ، و برخورد و ملاقات با ارباب ولايت را نداشتهاند .
شيخ كَشِّى با سند خود روايت مىكند از عَنْبَسَه كه گفت : شنيدم از أباعبدالله عليه السّلام كه مىگفت :
أشْكُو إلَى اللهِ وَحْدَتِى ، وَ تَقَلْقُلِى مِنْ أهْلِ الْمَدِينَةِ حَتَّى تَقْدَمُوا ، وَ أرَاكُمْ وَ اسَرَّ بِكُمْ . فَلَيْتَ هَذِهِ الطَّاغِيَةَ أذِنَ لِى فَاتَّخَذْتُ قَصْراً فَسَكَنْتُهُ وَ أسْكَنْتُكُمْ مَعِى ، وَ أضْمَنُ لَهُ أنْ لَا يَجِىءَ مِنْ نَاحِيَتِنَا مَكْرُوهٌ أبَداً . « 1 »
« من شِكْوهء خود از تنهائيم و پريشانى و نگرانى درونيم از اهل مدينه را به سوى خدا مىبرم ، و اين وحدت و نگرانى از مردم براى من باقى است تا شما بياييد ، و من شما را ببينم و با ديدن شما به مسرّت آيم . پس اى كاش اين طاغوت زمان به من اجازه مىداد تا ساختمانى را اتّخاذ مىنمودم و در آن سكونت مىكردم و شما را هم با خود سكونت مىدادم ، و من براى منصور ضامن مىشدم كه از جانب ما أبداً به وى مكروهى نخواهد رسيد ! »
و أيضاً شيخ كَشِّى با سند خود از عيص بن قاسم روايت مىكند كه گفت : من با دائى خودم : سليمان بن خالد بر امام ابوعبدالله جعفر صادق عليه السّلام وارد شديم .
امام صادق عليه السّلام به دائيم گفت : اين جوان كيست ؟ !
دائيم : سليمان گفت : اين خواهر زادهء من است !
امام عليه السّلام گفت : فَيَعْرِفُ أمْرَكُمْ ؟ ! « آيا امر ولايت شما را شناخته است ؟ ! »
دائيم گفت : آرى !
امام عليه السّلام گفت : الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى لَمْ يَجْعَلْهُ شَيْطَاناً . « سپاس از آن خداست كه او را
هامش
( 1 ) « اختيار معرفة الرّجال » ص 233 و « بحار الأنوار » ج 47 ، ص 185 .