چون اين خبر به امام صادق عليه السّلام رسيد ، با حالت خشم برخاست در حالى كه ردايش بر روى زمين كشيده مىشد ، و بر داود وارد شد و به او گفت :
قَتَلْتَ مَوْلَاىَ وَ أخَذْتَ مَالِى ! أ مَا عَلِمْتَ أنَّ الرَّجُلَ يَنَامُ عَلَى الثَّكْلِ وَ لَا يَنَامُ عَلَى الْحَربِ ؟ !
« تو مولايم را كشتى ، و مالم را ربودى ! آيا ندانستهاى كه انسان مىتواند در مصيبت جانى و مرگ عزيزش آرام بگيرد ، ولى نمىتواند بر مصيبت مالى و نهب و غارت آرام بگيرد ؟ ! »
امام صادق عليه السّلام از داود مطالبهء قصاص كردند . داود قاتل مُعَلَّى را كه رئيس شرطه و شهربانى مدينه بود پيش آورد كه حضرت او را به جهت قصاص خون مُعلّى بكشند . رئيس شرطه شروع كرد به صيحه زدن كه : به من امر مىكنند تا مردم را براى ايشان بكشم ، سپس خودم را مىكشند !
پس از اين واقعه ، داود پنج تن از شرطهها ( نگهبانان ) را فرستاد تا حضرت صادق عليه السّلام را بياورند ، و به ايشان گفت : شما او را بياوريد ، و اگر از آمدن امتناع نمود سرش را بياوريد ! شرطهها داخل منزل حضرت شدند در حالى كه ايشان نماز مىخواندند و گفتند : داود را اجابت كن !
حضرت فرمود : اگر اجابت نكنم چه خواهيد كرد ؟ ! گفتند : ما را به امرى امر كرده است ! حضرت فرمود : انْصَرِفُوا فَإنَّهُ خَيْرٌ لَكُمْ فِى دُنْيَاكُمْ وَ آخِرَتِكُمْ !
« شما مراجعت كنيد ، زيرا بازگشتن براى شما چه براى دنيايتان و چه براى آخرتتان پسنديده است ! »
شرطهها از مراجعت إبا كردند مگر آنكه حضرت را با خود ببرند .
در اين حال حضرت دو دست خود را بلند نمودند ، سپس آنها را بر دو شانهء خود گذاردند ، و پس از آن دو دستها را گشودند ، سپس با سبَّابهء خود دعا كردند ، و از وى شنيده شد كه مىگويد : السَّاعَةَ ! السَّاعَةَ ! حَتَّى سُمِعَ صُرَاخٌ عَالٍ . فَقَالَ لَهُمْ : إنَّ
امام شناسى (فارسى) — صفحة 353
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٣٥٣