تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
ابن أشعث گفت : اى محمد ! يك فرد صاحب عقل و درايتى را براى من بجوى تا رسالتى را به واسطهء او ادا نمايم ، و او از طرف من برساند ! پدرم به منصور گفت : من براى اين امر مهم براى تو فلان كس را كه ابن مهاجر و دائى خود من مىباشد پيدا كرده‌ام ! منصور گفت : وى را بياور ! من دائى خودم را نزد وى بردم . منصور به او گفت : اى پسر مهاجر ! اين مال را بگير و برو به مدينه و برو نزد عبدالله بن حسن بن حسن و عدّه‌اى از اهل بيت او كه در ميانشان جعفر بن محمد مىباشد و به ايشان بگو : من مردى غريب از اهل خراسان هستم و در آنجا جماعتى از شيعيان شما مىباشند كه اين مال را براى شما فرستاده اند ! آنگاه به هر يك از آنان كه مال را مىدهى ، بگو : به فلان شرط و فلان شرط ، و وقتى كه مال را أخذ نمودند ، به آنان بگو : من پيك و قاصدم ، و دوست دارم با من خطوطى باشد از شما كه اين مال را قبض كرده ايد ! ابن مهاجر مال را مأخوذ داشت و رهسپار مدينه گرديد ، و سپس به سوى أبُوالدَّوانيق و محمد بن اشعث مراجعت نمود در وقتى كه محمد نزد وى بود . منصور به او گفت : چه خبر آورده‌اى ؟ ! ابن مهاجر گفت : من نزد آن قوم رفتم ، و اين است خطوط آنها كه مال را قبض كرده‌اند سواى جعفر بن محمد . چون من كه نزد او رفتم در مسجد الرّسول صلّى الله عليه و آله بود و مشغول خواندن نماز بود . من پشت سر او نشستم و با خود گفتم : صبر مىكنم تا نمازش تمام شود ، آنگاه مطلبى را كه به اصحابش گفته‌ام به او مىگويم . او با شتاب نماز را خاتمه داد و از نماز بيرون شد ، پس از آن روى به من كرد و گفت : يَا هَذَا ! اتَّقِ اللهَ وَ لَا تَغُرَّ أهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ ، فَإنَّهُمْ قَرِيبُ الْعهْدِ بِدَوْلَةِ بَنِى مَرْوَانَ وَ كُلُّهُمْ مُحْتَاجٌ ! « اى مرد ! از خداوند بپرهيز و اهل بيت محمد را گول مزن ! زيرا كه ايشان قريب