« نيستى تو از مردان من ! و نيست اين زمان زمان من . »
و در خود همين زمان أبوسلمة خلّال - ملقّب به وزير آل محمد ، و آن كس كه به زودى وزير سفّاح أوَّلين خلفاى بنى عباس خواهد شد - فرستاد به سوى امام جعفر الصادق ، و عبدالله بن الحسن بن « الحسن » ، و عَمْرو الاشْرَف از 0 فرزندان على با مردى از مواليان ابوسَلِمه و به وى سفارش كرده بود : اوَّل به نزد جعفر برو اگر وى جواب مساعد داد به نزد غير او ديگر مرو ! و اگر جواب مساعد نداد به نزد عبدالله برو ، اگر وى جواب مساعد داد نامهء عَمرو أشرف را باطل كن و به سوى او مرو ( و اگر عبدالله جواب نامساعد داد اينك نوبت به عمرو أشرف مىرسد كه نزد او به روى ) !
پيك و پيامآور اول به نزد جعفر آمد ، و حضرت فرمود : مَا لِىَ وَ لِأبِى سَلِمَةَ وَ هُوَ شِيعَةٌ لِغَيْرِى ، وَ وَضَعَ الْكِتَابَ فِى النَّارِ حَتَّى احْتَرَقَ - وَ أبَى أنْ يَقْرَأهُ .
قَالَ الرَّسُولُ : أ لَا تُجِيبُهُ ؟ !
قَالَ : رَأيْتَ الْجَوَابَ !
« مرا با أبوسلمه چهكار ؟ ! او شيعهء من نيست شيعهء غير من است . و نامه را حضرت در آتش افكند تا همهاش بسوخت ، و از خواندن و حتى گشودن نامه إبا و امتناع كرد .
پيام برنده گفت : آيا اين نامه را پاسخ نمىدهى ؟ !
حضرت فرمود : هر آينه پاسخ را به چشم ديدى ! »
پيام برنده از نزد حضرت به نزد عبدالله رفت . عبدالله نامه را برخواند و براى
هامش
گناهى بكشت چون از علويّين بود . عبد الحليم جندى اينجا در تعليقه آورده است كه : اين مرد بر بنى مروان در سنهء 127 در رى كه از نواحى خراسان است خروج كرد و پس از آنكه ابومسلم بر لشگريان بنى مروان مظفر گشت خود را تسليم ابومسلم نموده نامهاى محبّتآميز براى جلب عواطف او بدين عبارت به دو نوشت : من الاسيرِ بين يديه بلا ذَنبٍ إليه و لا خِلاف عليه . فإنّ الناس من حوضك رواء و نحن ظماء ، رزقنا الله منك التّحنّن . . . فإنّك امينٌ مستودعٌ و رائد مصطنع و السّلام عليكم و رحمة الله . امّا نه تنها ابو مسلم وى را آزاد نكرد بلكه او را كشت و بعضى گفتهاند : سَمّ داد .