معارضه با علّاف بوده است ، و در مقام معارضه ، كسى كه به سخنى با طرف خود برخورد و معارضه نمايد لازم نيست كه خودش معتقد بدان باشد . زيرا كه احتمال دارد قصدش از اين مقابله ، امتحان علّاف و شناخت ميزان غور و عمق علّاف در علم بوده باشد ، همانطور كه شهرستانى بدان اشاره كرده است با اين گفتارش كه : « به علت اينكه اين مرد غير از مرام و مسلكى را دارد كه بر دشمن الزام نموده و آن را باطل ساخته است ، و غير از قول به تشبيه است كه اظهار مىنموده است . »
گذشته از اين ، اگر فرض شود ثبوت گفتارى از وى كه دلالت بر تجسيم كند ، ممكن است متعلّق به زمان و عهد پيش از استبصارش بوده باشد . زيرا دانستى كه هشام در وهلهء اوّل تابع آراء جَهميّه بوده و پس از آن به منهاج آل محمّد استبصار پيدا كرده است .
بنابراين ، او از أعلام اصحاب مُخْتَصِّين به أئمّه شان و از نزديكان و خواصِّشان محسوب مىشده است .
هيچ يك از گذشتگان ما به آنچه كه دشمنان ما به هشام نسبت مىدهند دست نيافتهاند چنان كه ما به أثرى از آنچه كه به هر يك از زُرارة بن أعْيَن ، و محمد بن مسلم ، و مؤمِنُ الطَّاق ، و امثالهم نسبت مىدهند برخورد نكردهايم ، با وجودى كه وسع و طاقت خود را در بحث از اين امور به حَدِّ نهايت رسانيدهايم . بنابراين اين نسبتهاى نارواى خصماء ما ، غير از بَغْى و عُدْوان ، و إفْك و بُهتان محملى نمىتواند داشته باشد ،
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ .
و امّا آنچه را كه شهرستانى از هشام نقل كرده است از قول به الُوهِيَّتِ عَلِى ، مطلبى است كه زن بچه مرده را به خنده مىآورد . هشام اجلّ و اعظم است از آنكه اين خرافات و سخافات به او نسبت داده شود .
اين است كلام هشام در دست ما دربارهء توحيد كه : ندا مىدهد به تقديس خداوند از حُلول و از آنچه كه جاهلان مىگويند . و آن است كلام وى در وصيّت كه دلالت بر تفضيل رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بر على مىكند ، و در آن صراحت دارد كه على