چون سپاه شام مغلوب و مخذول گرديد ، شوكت و قدرت مختار و شيعيان تشديد يافت و به دنبال قَتَله و كشندگان سيّدالشّهداء عليه السّلام و تعقيب آنان ، جِدّى بليغ نمود ، و يك نفر از آنها را بر جاى خود زنده نگذاشت مگر آن كه از دست او گريخته بود .
اين عمل مُجدّانه و ريشه كن كنندهء مختار با سپاه امويّين و غلبه بر بنى اميّه ، موجب شد تا آنان كه دلهايشان از محبّت امويان و كشندگان سبط شهيد رسول اكرم خشنود و خرسند بود ، بر مختار ايراد بگيرند ، و بر آن هدف پاك و غايت طاهر و
هامش
مجلس ! عبدالملك بن مروان تا اين قضيّه را شنيد لرزه نيز او را فروگرفت و امر كرد تا قصر الإمارة را خراب كردند . و اين قضيّه را بعضى از شعراء به نظم آورده و چه خوب گفته :يك سره مردى ز عرب هوشمند * گفت به عبد الملك از روى پند
روى همين مسند و اين تكيه گاه * زير همين قبّه و اين بارگاه
بودم و ديدم برِ ابن زياد * آه چه ديدم كه دو چشمم مباد
تازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد ز چندى سر آن خيره سر * بد بر مختار به روى سپر
بعد كه مُصْعَب سر و سردار شد * دستكش او سر مختار شد
اين سر مصعب به تقاضاى كار * تا چه كند با تو دگر روزگاربالجمله چون عبد الملك كوفه را تسخير نمود و اهلش را در بيعت و طاعت خود درآورد ، بشر بن مروان برادر خود را با روح بن زنباع جذامى و جمعى ديگر از صاحبان رأى و مشورت از اهل شام در كوفه و حجّاج بن يوسف بن عقيل ثقفى را كه مردى بى باك و فتّاك بود براى قتل عبدالله بن زبير به مكه فرستاد و خود با بقيّهء لشكر به جانب شام مراجعت كرد و حجّاج با جنود و عساكر خويش به جانب حجاز شد و چند ماهى در طائف بماند آنگاه وارد مكّه شد و او نيز مثل حصين بن نمير ، ابن زبير را محاصره كرد و منجنيق بر كوه أبوقبيس نصب نمود و پنجاه روز مدت محاصرهء او - و به قولى مدت چهار ماه - طول كشيد تا بر عبدالله بن زبير ظفر يافتند و به ضرب سنگ او را از پا درآوردند و سرش را بريدند . حجّاج سر او را براى عبد الملك فرستاد و بدنش را واژگونه به دار كشيد و گفت : او را از دار به زير نياورم تا وقتى كه مادرش أسماء دختر ابو بكر شفاعت كند . و نقل شده است كه : مدّت يك سال بر دار آويخته بود و مرغ در سينهء او آشيانه كرده بود . وقتى مادرش أسماء بر او عبور كرده و گفت : وقت آن نشده كه اين راكب را از مركوبش پياده كنند ؟ ! پس او را از دار به زير آوردند و در مقابر يهود دفن نمودند .