دست زدم و كتابى برداشتم . نظر نمودم ديدم كتابى است كه حضرت حجّة الله روحى فداه ديشب به من مرحمت فرموده بودند . ديدم كه صحيفهء سجّاديّه است مشغول شدم به گريه و برخاستم .
گفت : ديگر بردار ! گفتم : همين كتاب كفايت مىكند .
پس شروع نمودم در تصحيح و مقابله و تعليم مردم . و چنان شد كه از بركت كتاب مذكور ، غالب اهل اصفهان مستجاب الدَّعوة شدند . « 1 »
مرحوم مغفور مجلسى ثانى مىفرمايد : كه چهل سال در صدد ترويج صحيفه شد . و انتشار اين كتاب به واسطهء آن مرحوم شد كه الآن خانهاى نيست كه صحيفه در آن نباشد .
اين حكايت داعى شد كه شرح فارسى بر صحيفه بنويسم كه عوام بلكه خواص
هامش
( 1 ) مرحوم استاد سيد محمّد مشكوة در مقدّمهء صحيفهاى كه به قلم محقّق عاليقدر : سيد صدر الدّين بلاغى ترجمهء فارسى شده است و در سنهء 1369 هجريهء قمريه توسّط دار الكتب الاسلاميّة ، به طبع رسيده است ، در ص 22 تا ص 25 نيز شرح و حكايت اين مكاشفه را از علامه مجلسى أوّل در كتاب « مشيخة الفقيه » بيان مىكند و مىگويد : اين طريق از روايت ، صحيفه را شفاهاً و بلاواسطه از حضرت صاحب الزّمان روايت كردن مىباشد . مطالب او مانند حكايت مدرّسى چهاردهى است كه در متن ذكر كرديم و در چند جا با مختصر تغيير در عبارت ايفا مىنمايد كه آنها از اين قرار است : 1 - در ذهنم خطور كرد كه : مقصود حضرت از مولانا محمّد شيخ محمّد مدرّس است كه در ذهن من بود . 2 - شيخ فرمود كه : در تعبير اين رؤيا تو را به علوم الهى و معارف يقينى بشارت دادهاند ولى دل من از اين بيان آرام نگرفت . 3 - چون به آقا حسن تاجا سلام كردم مرا ندا داد و گفت : كتابهاى وقفى كه نزد من است غالب طلاب كه آن را مىگيرند به شروط وقف عمل نمىكنند ولى تو به آن شروط عمل مىكنى . بيا و اين كتابها را ببين و هر كدام را كه لازم دارى بردار ! 4 - گفتم همين كتاب بس است و از آنجا به نزد شيخ محمّد مدرس مذكور رفتم و به مقابلهء آن نسخه با نسخهاى كه جدّ پدرش از روى نسخهء شهيد نوشته بود شروع كردم . و نسخهاى كه حضرت صاحب عليهِالسّلام به من مرحمت فرموده بود نيز از روى خطّ شهيد ( ره ) نوشته شده بود . ( پايان )
در اينجا سيد محمّد مشكوة مىگويد : و براى من هم در خصوص صحيفه ، قضيّهء غريبى اتّفاق افتاده كه از ترس طول سخن از ذكر آن خوددارى مىكنم .