هامش
« بحار الأنوار » طبع حروفى كتاب « الإجازات » در شمارهء 41 صورت اجازهء علامه محمّد تقى مجلسى از شيخ بهاء الدّين عامِلى آمده است و از ص 51 تا ص 61 را استيعاب نموده است آن است كه : در ص 60 مىفرمايد : و عمده در اين مطلب آن بود كه من در اوائل بلوغ يا پيش از آن طالب قرب به سوى خدا بودم با تضرّع و ابتهال . پس در رؤيا صاحب الزمان و خليفة الرّحمن صلوات الله عليه را ديدم و از وى از مسائلى كه براى من مشكل شده بود سؤال نمودم و پس از آن گفتم : يا بن رسول الله ! براى من پيوسته در حضور شما بودن امكان ندارد . مىخواهم به من كتابى عنايت كنيد تا طبق آن عمل نمايم . [ 1 ] پس او به من صحيفهاى كهنه را داد . چون بيدار شدم آن صحيفه را در كتب وقفى مرحوم مبرور آقا غدير يافتم و آن را گرفتم و بر شيخ بهاء الدّين محمّد خواندم و صحيفهء خودم را از روى آن صحيفه نوشتم و مرّات عديده آن را با نسخهاى كه شيخ شمس الدين محمّد صاحب الكرامات جدّ پدر شيخ بهاء الدين محمّد آن را نوشته بود مقابله كردم . و شيخ شمس الدين گفته بود : من اين صحيفه را از نسخهاى كه به خطّ شهيد رَضِىَ اللَّهُ عنهُ بود نوشتم . و شهيد گفته بود : من آن را از نسخهاى كه به خطّ سديدى بود نوشتهام . و سديدى گفته بود : من آن را از نسخهاى كه به خط على بن سكون بود نوشتهام و آن را با نسخهاى كه به خط عميد الرّؤساء بود و با نسخهاى كه به خطّ ابن ادريس بود مقابله كردهام . و به بركت مناولهء صاحب الزمان صلوات الله عليه نسخهء صحيفه در جميع بلاد اسلام انتشار پيدا نموده است مخصوصاً اصفهان چرا كه كمتر خانهاى يافت مىشود كه در آن صحيفههاى متعدّدى نباشد . و اين انتشار دليل بر صحّت رؤيا مىباشد و الحمد لله ربّ العالمين على هذه النعمة الجليلة .
- [ 1 ] شيخ محمّد باقر بهبودى در تعليقه گويد : رجوع كن به نسخهء اصلى كه در آن محمّد تقى مجلسى با خطّ خود مطالب زير را نوشته است و آن را خاتمه داده است : پس حضرت به من فرمود : من براى تو آن كتاب را فرستادم [ آن را نگرفتهاى ؟ ! گفتم : نه ! ] آن كتاب نزد مولانا محمّد تاج فرح مىباشد . آن را از او دريافت كن ! من از حضرت وداع كردم و رفتم تا آن را از آن كس كه به او داده بود بگيرم . و گويا او مرد معروفى در نزد من بود . چون به او رسيدم گفت : تو را صاحبالأمر فرستاده است ؟ ! گفتم : آرى ! وى به من كتابى را داد و من آن را گرفتم و بازگشتم تا ملازم آن كتاب بوده باشم . در اينجا از خواب بيدار شدم و كتاب را با خود نديدم پس شروع كردم با خودم گريه و زارى نمودن . و رفتم نزد شيخ بهاء الدّين محمّد رَحَمَهاللَّهُ . ديدم وى را كه به تدريس صحيفه اشتغال دارد . چون قرائتش به پايان رسيد . داستان را بر او معروض داشتم و همين طور گريه مىكردم . شيخ گفت : اين واقعه ، واقعهاى است كه نظير ندارد . و اعطاء كتاب عبارت است -