و السّلام - رسيدم ، و از مسائلى سؤال نمودم كه از جملهء آن مسائل خواندن نماز شب بود كه سؤال نمودم فرمودند : بخوان !
بعد عرض نمودم : يا بن رسول الله صَلَّى اللَّهُ عَليْهِ و آله هميشه دستم به شما نمىرسد ! كتابى به من بدهيد كه بر آن عمل نمايم !
فرمودند : برو از آقا محمّد تَاجَا كتاب بگير ! گويا من مىشناختم او را .
رفتم و كتاب را از او گرفتم ، و مشغول به خواندن آن بودم و مىگريستم . يك دفعه از خواب بيدار شدم ، ديدم در بالاى سطح خانهء خود هستم . كمال حُزن و غُصّه بر من روى داد . در ذهنم گذشت كه : محمّد تَاجَا همان شيخ بهائى است . و تاج هم از بابت رياست شريعت است .
چون صبح شد وضو گرفتم و نماز صبح خواندم . خدمت ايشان رفتم . ديدم شيخ در مَدْرَس خود با سيّد ذو الفقار علىّ جُرْفَادِقانى ( گلپايگانى ) مشغول به مقابلهء صحيفه است .
بعد از فراغ از مقابله ، كيفيّت حال را عرض نمودم . فرمودند : انشاء الله به آن مطلبى كه قصد داريد خواهيد رسيد .
از اينكه مرا متّهم به بعضى از چيزها مىدانست « 1 » خوشم نيامد از اين تعبير .
آنگه محلّى كه حضرت - عليه الصّلوة و السّلام - را در آنجا ديدم بود ، از باب شوق خود را بدانجا رسانيدم ؛ در آنجا ملاقات نمودم آقا حسن تَاجَا را كه مىشناختم . مرا كه ديد گفت : مُلَّا محمّد تقى ! من از دست طلبهها در تنگ هستم . كتاب از من مىگيرند پس نمىدهند . بيا برويم در خانه بعضى از كتب كه موقوفهء مرحوم آقا قدير هست ، به تو بدهم !
مرا برد . در آنجا بر دَر اطاق ، در را باز نمود ، گفت : هر كتابى كه مىخواهى بردار !
هامش
( 1 ) آخوند ملّا محمّد تقى مجلسى متّهم به تصوّف بود . ( منه ) اين تعليقه از مرحوم شارح مدرّسى مىباشد .