و لذا به ميدان برگشت ، و با آن بدن جريحهدار ، و لبان و دهان و كبد خشكيده ، در آن شدّت گرماى تابستان كه براساس محاسبهء نجومى بيست و پنجم سرطان ، روز عاشورا بوده است ، چنان كارزارى نمود كه دوست و دشمن را به شگفت در آورد و مىگفت : أحْمِى عَنْ أبِى « به جهت حمايت از پدرم نبرد مىكنم » .
لهذا در قيامت مقامى پيدا مىكند كه شهدا و صدّيقين هم ندارند .
[ گفتگوى على اكبر عليه السّلام با امام حسين عليه السّلام دربارهء شهادت ]
محدّث قمى از « ارشاد » شيخ مفيد نقل فرموده است كه : در مسير كربلا شبى در آخر شب حضرت امام حسين عليه السّلام امر فرمود تا آبگيرى كنند ، و مشكها را از آب پر نمايند . پس امر به كوچ فرمود ، و از قصر بنى مقاتل خارج شد . عَقَبَة بن سَمْعان مىگويد : ساعتى با آن حضرت سير كرديم و به آن حضرت پينگى و حالت چرتى بر همان كيفيّت كه بر روى اسب روان بود دست داد ، و سپس به انتباه آمد در حالى كه مىگفت : إنَّا لِلّهِ وَ إنَّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ .
« تحقيقاً ما ملك طلق خدائيم ، و ما به سوى او رجعت كنندگانيم . و حمد و سپاس اختصاص به خدا پروردگار عالميان دارد . »
اين عمل را حضرت دو بار يا سه بار تكرار نمود . در اين حال فرزندش على بن الحسين عليهما السّلام كه سوار بر اسبى بود به سوى وى آمد و گفت : بِمَ حَمِدْتَ اللهَ وَ اسْتَرْجَعْتَ ؟ ! « علّت حمد و استرجاع شما چه بود ؟ ! »
حضرت فرمود : يَا بُنَىَّ ! إنِّى خَفَقْتُ خَفْقَةً فَعَنَّ - أىْ ظَهَرَ - لِى فَارِسٌ عَلَى فَرَسٍ وَ هُوَ يَقُولُ : الْقَوْمُ يَسِيرُونَ وَ الْمَنَايَا تَسِيرُ إلَيْهِمْ . فَعَلِمْتُ : أنَّهَا أنْفُسُنَا نُعِيَتْ إلَيْنَا !
« اى نور ديده پسرك من ! من كه در راه مىآمدم ، چرت مختصرى مرا گرفت ، و براى من اسب سوارى كه بر روى اسبى بود ظاهر شد ، و او مىگفت : اين قوم مىروند ، و مرگها هم به سوى ايشان مىرود . بنابراين دانستم كه : خبر مرگ ما به ما داده مىشود ! »
فرزندش عرض كرد : يَا أبَهْ ! لَا أرَاكَ اللهُ سُوءاً ! أ لَسْنَا عَلَى الْحَقِّ ؟ !
« اى پدر جان ! خداوند براى تو روز بدى را پيش نياورد ! آيا ما بر حق نيستيم ؟ ! »