توانائى شدش از تن ، ز سر هوش * گرفت آن پيكر خونين در آغوش
چو آوردند تمثال پيمبر * برون از خيمه آمد دخت حيدر
روان شد سوى نعش برگزيده * به دنبالش زنان داغديده
چنان زد صيحه ليلاى « 1 » جگر خون * كه عقل ما سِوى گرديد مجنون
* * * *
سر نهادش بر سر زانوى ناز * گفت كاى باليده سرو سرفراز
اى درخشان اختر برج شرف * چون شدى سهم حوادث را هدف
اى به طرف ديده خالى جاى تو * خيز تا بينم قد رعناى تو
بيش از اين بابا دلم را خون مكن * زادهء ليلى مرا مجنون مكن
اى نگارين آهوى مشگين من * با تو روشن چشم عالم بين من
رفتى و بردى ز چشمِ باب تاب * أكبرا بى تو جهان بادا خراب
تو سفر كردىّ و آسودى ز غم * من در اين وادى گرفتار الم
* * * *
يَا كَوْكَباً مَا كَانَ أقْصَرَ عُمْرَهُ * وَ كَذَا تَكُونُ كَوَاكِبُ الأسْحَارِ 1
عَجِلَ الْخُسُوفُ إلَيْهِ قَبْلَ أوَانِهِ * فَغَشَاهُ قَبْلَ مَظَنَّةِ الْإبْدَارِ 2 « 2 »
إنَّ الْكَوَاكِبَ فِى مَحَلَّ عُلُوِّهَا * لَتُرَى صِغَاراً وَ هْىَ غَيْرُ صِغَارِ 3
أبْكيِهِ ثُمَّ أقُولُ مُعْتَذِراً لَهُ * رَفَقْتَ حِينَ تَرَكْتَ ألأَمَ دَارِ 4
فَإذَا نَطَقْتُ فَأنْتَ أوَّلَ مَنْطِقى * وَ إذَا سَكَتُّ فَأنْتَ فِى مِزْمَارِى « 3 » 5
هامش
( 1 ) حقير در هيچ يك از مقاتل حضور ليلى را در صحنهء كربلا نيافتهام . محدّث قمى هم در « نفس المهموم » ص 193 گويد : و أمّا امّه عليه السّلام هل كانت فى كربلاء أم لا ؟ لم أظفر بشىءٍ من ذلك .
( 2 ) الإبدار : طلع عليه البَدْرُ .
( 3 ) اين قصيده از على بن محمد بن الحسن بن عبد العزيز كاتب تِهَامى است كه بعد از تِهامه سكونتش را در شام و جبل عامِل قرار داده است . او از اماميّه مىباشد . و ما ترجمهء احوال او را از كتاب « تأسيس الشّيعة لعلوم الإسلام » تدوين آية الله سيّد حسن صدر ص 215 و ص 216 -