تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
مبارز را كشت . و در حالى كه جراحات فراوانى بر او وارد آمده بود به نزد پدر بازگشت و گفت : يَا أبَهْ ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِى وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ أجْهَدَنِى ، فَهَلْ إلَى شَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ سَبِيلٌ أتَقَوَّى بِهَا عَلَى الأعْداءِ ؟ ! « اى پدر جان ! تشنگى مرا كشت ، و سنگينى آهن تاب از من ببرد . آيا شربت آبى هست تا با نوشيدن آن بر دشمنان قوّت يابم ؟ ! » « 1 » فَبَكَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَ قَالَ : وا غَوْثَاهْ ! يَا بُنَىَّ قَاتِلْ قَلِيلًا ! فَمَا أسْرَعَ مَا تَلْقَى جَدَّكَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله فَيَسْقِيَكَ بِكَأسِهِ الاوْفَى شَرْبَةً لَا تَظْمَأُ بَعْدَهَا أبَداً ! « حسين عليه السّلام بگريست و گفت : وَا غَوْثَاهْ ! اى نور ديده ، پسرك من ! اندكى جنگ كن به زودى جدّ خويش را ديدار مىكنى ، و جدّت محمّد صلى الله عليه و آله با جام پر و سرشار خود تو را سيراب خواهد كرد ! و چنان سيراب مىگردى كه پس از آن أبداً تشنه نخواهى شد . « 2 » على به سوى ميدان بازگشت و مىگفت :
هامش
( 1 ) آية الله شعرانى در تعليقهء اوّل از ص 161 « دمع السجوم » گويد : مؤلّف ( يعنى محدّث قمى در « نفس المهموم » در تعليقهء ص 189 ) حديثى از « مدينة المعاجز » سيّد بحرانى نقل كرده است از أبو جعفر طبرى از عبيد الله بن حرّ گفت : حسين بن على عليهما السّلام را ديدم كه : فرزندش على اكبر در غير موسم از او انگور خواست . حسين عليه السلام دست بر ستون مسجد زد و انگور و موز بيرون آورد و گفت : آنچه نزد خداست براى دوستانش بيش از اين است . و گفتار محدّث قمى براى دفع استعجاب از آب خواستن على اكبر بود با آنكه مىدانست آب در آنجا موجود نيست . انتهى . اقول : اين قضيّه به روشنى شاهد كلام ما مىباشد كه براى رضاى خداوند با وجود هر گونه امكان كرامت و معجزه ، صبر و تحمّل شدائد و تشنگى را اولياء خدا از روى اختيار مىپسندند و اين سبب علوّ مقام ايشان مىگردد . ( 2 ) و محمد بن ابيطالب در « مقتل » خود گويد : و قيل : إنّه عليه السلام قال : يا بنىّ هات لسانك فأخذ بلسانه فمصّه و دفع إليه خاتمه و قال : أمسكه فى فيك و ارجع إلى قتال عدوّك فإنّى أرجو أنّك لا تمسى حتّى يسقيك جدّك بكأسه الأوفى شربة لا تظمأ بعدها ابداً . « و آورده‌اند كه حضرت سيّد الشهداء عليه السلام گفت : اى نور ديده پسرك من ! زبانت را به من بده ! حضرت زبان او را گرفت و مكيد و انگشترى خود را به او داد و گفت : آن را در دهانت نگهدار و به جنگ با دشمن برگرد ! زيرا من اميد دارم كه تا