تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
اين طفل شيرخوارهء مذبوح با سُكَيْنه هر دو از يك مادر بودند . مادرشان رَباب دختر امرؤ القيس مىباشد كه شرحش گذشت . سيّد الشهداء عليه السّلام به قدرى به سكينه و رباب علاقمند بودند ، و رباب و سكينه هم نسبت به پدر و شوهر ، تا جائى كه ابن أثير در احوال رباب زوجهء حسين عليه السّلام آورده است كه : پس از شهادت حضرت يك سال تمام ، سايهء سقفى بر سر وى نيفتاد تا اينكه بدنش كهنه شد و از غصّه جان داد . و گفته شده است : او مدت يك سال تمام بر روى قبر امام حسين عليه السّلام توقّف و اقامت گزيد و سپس به مدينه برگشت و از شدّت تأسف بر آن حضرت جان داد . « 1 »
هامش
- حسين عليه السلام را نزد او آوردند ، در دامنش بود كه يكى از شما تير افكند و او را ذبح كرد . پس حسين عليه السلام دست از خون او پر كرد و بر زمين ريخت و گفت : اى پروردگار اگر نصرت را از آسمان بر ما بسته‌اى ، پس بهتر از آن نصيب ما كن و از اين ستمكاران انتقام ما را بگير . و سبط در « تذكره » از هشام بن محمد كلبى حكايت كرد كه چون حسين عليه السلام آنها را ديد بر كشتن وى متّفق ، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فرياد زد : ميان من و شما اين كتاب خدا و جدّم محمد رسول او ! اى مردم به چه سبب خون مرا حلال مىداريد ؟ ! و كلبى نظير آنكه در اوّل صبح عاشورا گذشت آورده است تا گويد : آنگاه حسين عليه السلام روى بگردانيد طفلى از آن خويش را شنيد از تشنگى مىگريد . دست او را بگرفت و فرمود : اى مردم اگر بر من رحم نمىكنيد بر اين طفل ترحّم كنيد . پس مردى از آنها تيرى افكند و آن طفل را ذبح كرد و حسين عليه السلام بگريست و مىگفت : خدايا حكم كن ميان ما و اين مردمى كه ما را خواندند تا يارى كنند آنگاه ما را كشتند . پس ندائى از آسمان رسيد : اى حسين او را رها كن كه وى را در بهشت دايه معيّن است . و بعد از آن گويد : حصين بن تميم تيرى افكند كه در لب آن حضرت جاى گرفت و خون از دو لبش روان گشت و مىگريست و مىگفت : خدايا سوى تو شكايت مىكنم از آنچه با من و برادران و فرزندان و خويشان من مىكنند . و ابن نما گويد : آن طفل را با كشتگان اهل بيت بنهاد . و محمد بن طلحه در « مطالب السَّئول » از كتاب « الفتوح » نقل كرده است كه : امام عليه السلام فرزندى صغير داشت تيرى آمد و او را بكشت پس او را به خون آغشته كرد و با شمشير زمين را بكند و نماز بگذاشت بر وى ، و به خاك سپرد و اين أبيات بگفت : كَفَر القوم و قِدْماً رغبوا . ( 1 ) « نفثة المصدور فى تجديد أحزان يوم العاشور » ، طبع سنگى ص 38 و ص 39 . مرحوم محدّث قمى در اينجا فرموده است : در ميان زنان محترمهء اهل شرف كه بسيار اهل محبّت بوده‌اند اين امر شايع بوده است كه : پس از فوت شوهرشان بر سر قبر او خيمه مىزدند و روزها را