تا كمان زه خورده چرخ پير را * كس نديده دو نشان يك تير را
شه كشيد آن تير و گفت اى داورم * داورى خواه از گروه كافرم
نيست اين نوباوهء پيغمبرت * از فصيل ناقهاى كم در برت
و چه نيكو شاعر در گفتارش اين منظره را مجسّم نموده است :
وَ مُنْعَطِفٍ أهْوَى لِتَقْبِيلِ طِفْلِهِ * فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَرَا
« و چه كم مرد خم شدهاى كه پائين آمد تا طفلش را ببوسد ، و ليكن پيش از بوسيدن او ، تير جانكاه گلوى طفل را بوسيد . »
آن حضرت به زينب فرمود : خُذِيهِ ، ثُمَّ تَلَقَّى الدَّمَ بِكَفَّيْهِ فَلَمَّا امْتَأَاتَا رَمَى بِالدَّمِ نَحْوَ السَّمَاءِ ، ثُمَّ قَالَ : هَوَّنَ عَلَىَّ مَا نَزَلَ بِى أنَّهُ بِعَيْنِ اللهِ !
« بگير اين طفل را نگه دار ، سپس دو كفّ دستهاى خود را زير خونها گرفت . چون دو دست پر شد از خون آن را به آسمان پاشيد و گفت : چون چشم خدا مىبيند ، آنچه بر من رسيده است سهل مىباشد ! » « 1 »
و در « احتجاج » وارد است كه : چون حضرت تنها بماند و با او نبود مگر پسرش : على بن الحسين ، و پسر دگرى شيرخواره كه نامش عبد الله بود ، حضرت طفل را گرفت تا با او وداع كند پس ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينهء او بنشست و او را ذبح كرد . حضرت از اسب به زير آمد و با غلاف شمشير خود قبرى حفر كرد و طفل را با خون خود آغشته نمود و او را دفن كرد . « 2 » ، « 3 »
هامش
( 1 و 2 ) « نفس المهموم » ص 216 و 217 و « دمع السّجوم » ص 186 و 187 .
( 3 ) محدّث قمى در « نفس المهموم » ص 216 و ص 217 و آية الله شعرانى در « دمع السجوم » ص 186 و ص 187 أيضاً روايت كردهاند از شيخ مفيد در ذكر مقتل طفل رضيع كه : حسين عليه السلام جلوى چادر بنشست و عبد الله بن الحسين فرزند او را آوردند . طفل بود ، او را بر دامن نشانيد . مردى از بنى اسد تيرى افكند و او را ذبح كرد . أبو مخنف گفت : عقبة بن بشير أسدى گفت كه : أبو جعفر محمد بن على بن الحسين عليهمالسّلام با من فرمود : اى بنى أسد ! ما خونى از شما طلب داريم . گفتم : گناه من چيست رحمك الله يا أبا جعفر آن چه خون است ؟ ! فرمود : پسركى از آن