« حسن با حسين عليهما السّلام در حضور رسول اكرم صلى الله عليه و آله كشتى گرفتند . رسول خدا صلى الله عليه و آله به حسن فرمودند : دست بردار از همه چيز و حسين را بگير ! فاطمه سلام الله عليها عرض كرد : يا رسول الله ! بزرگ را بر كوچك تحريك مىكنى ؟ !
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : اين است جبرئيل عليه السّلام كه به حسين مىگويد : حسين دست بردار از همه چيز و حسن را بگير ! »
حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام حضرت سكينه و مادرش رباب را بسيار دوست داشتند . رباب دختر امرؤ القيس بود ، و داستان ازدواج وى با حضرت شرح لطيفى را متضمّن است . « 1 »
ابو الفرج گويد : . . . عَوْف بن خارجهء مُرِّى گفت : سوگند به خداوند كه من نزد عمر ابن خطّاب در ايّام خلافتش بودم كه ناگهان مردى أفْحَجْ و أجْلى و أمْعَر « 2 » بر روى شانههاى مردم قدم زنان آمد تا در مقابل عمر ايستاد و وى را به خلافت تحيّت گفت . عمر به او گفت : كيستى تو ؟ ! گفت : مردى نصرانى هستم ! من امرؤ القَيْس بن عدىّ كَلْبى هستم ! « 3 » عمر وى را نشناخت .
مردى از ميان جمعيّت به او گفت : اين صاحب واقعهء بَكر بن وائل است كه در روز فَلْج در جاهليّت آنها را غارت كرد .
عمر به او گفت : اينك مرادت چيست ؟ ! گفت : مىخواهم اسلام اختيار كنم .
هامش
( 1 ) آية الله شعرانى در تعليقهء ص 186 از « دمع السّجوم » از ابن حجر عسقلانى در « اصابه » از ابن كلبى نسّابه كه از بزرگان اماميّه و معاصر امام جعفر صادق عليه السلام بود اين قضيه را تماماً روايت مىكند .
( 2 ) أفْجَح به كسى گويند كه چون راه مىرود جلوى پاهايش به هم نزديك و پاشنههايش از هم دور تر باشد . و أجْلى به كسى گويند كه موهاى جلوى سرش ريخته باشد ، و أمْعَر به كسى گويند كه موهايش ريخته باشد .
( 3 ) بايد دانست كه : اين امرؤ القيس ، پدرش عُدىّ بن أوس بن جابر است و كلبى مىباشد . و آن امرؤ القيس معروف نيست زيرا او پدرش حجر كندى است و هشتاد سال قبل از بعثت پيغمبر از دنيا رفت .