خويش درآورد .
يونس از ثابت بن دينار از ابو جعفر روايت كرده است كه : معاوية بن ابى سفيان از عبد الله بن جعفر دخترش را كه از زينب دختر على و مادرش فاطمه بود خواستگارى كرد و به او گفت : من دَيْنى را كه دارى ادا مىنمايم . و بر اين گفتار ميعاد نهاد . عبد الله به او گفت : من برتر از خودم اميرى دارم كه تا او فرمان ندهد قدرت بر نكاح دخترم ندارم . معاويه به او گفت : فرمان وى را جلب كن ! عبد الله نزد حسين بن على آمد و گفت : معاويه از دختر من خواستگارى نموده است و به من وعده داده است تا ديون مرا ادا كند . و حقّاً و حقيقةً تو پدر مىباشى و دائى آن دختر هستى . رأيت در اين باره چيست ؟ ! حضرت به او گفتند : دوست دارى امر اين دختر را به من بسپارى ؟ ! گفت : امر وى به دست توست ! حسين بن على بر دختر وارد شد و فرمود : پدرت امر ازدواجت را به من سپرده است تو نيز اختيار آن را به من واگذار كن ! دختر گفت : امر من به دست توست ! حضرت از نزد دختر بيرون شد و گفت خداوندا براى اين دختر بهترين كسانى را كه مىدانى مقدّر فرما ! و با جوانى برخورد كرد كه از خود ايشان بود . و گفت : اى فلان امر ازدواجت را به من بسپار ! جوان گفت : امر من به دست توست !
معاويه به مروان بن حكم كه امير مدينه بود نوشت : من از ابو جعفر دخترش را خواستگارى نمودهام و وى رضايت حسين را شرط دانسته است . تو حسين را حاضر كن تا آنكه رضا دهد و تسليم گردد ! مروان مردم را گرد آورد و دفّ و شيرينى تهيّه نمود و حسين را طلبيد و گفت : اميرمؤمنان به من نوشته است كه دختر عبد الله بن جعفر را خواستگارى نموده و وى رضايت تو را مشروط دانسته است . اينك رضا بده و تسليم رأى او بشو ! حسين حمد و ثناى خدا را بجاى آورد و پس از آن گفت : من شما را گواه مىگيرم كه من اين دختر را به نكاح درآوردهام - يعنى براى همان جوان هاشمى - . مروان گفت : اى بنى هاشم كار شما جز خدعه و مكر چيزى نيست . حسين فرمود : من با حضور و شهادت خدا تو را قسم مىدهم كه : آيا مىدانى كه
امام شناسى (فارسى) — صفحة 308
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٣٠٨