هامش
- زيد به قدرى عصبانى شد تا نزديك بود از پوستش خارج گردد . و گفت : سمّاه رسول الله الباقر و تسمّيه أنت البقرة ! لشدّ ما اختلفتما ! و لتخالفنّه فى الآخرة كما خالفته فى الدّنيا فيرد الجنّة و ترد النّار . « رسول خدا وى را شكافندهء علم ناميد و تو او را گاو مىنامى ! چقدر معيار اختلاف شما شديد است ! و تو با باقر برادرم در آخرت مخالفت دارى همانطور كه در دنيا مخالفت داشتهاى ، بنابراين او در بهشت مىرود و تو در آتش ! » هشام گفت : بگيريد دست اين أحمق مائق را ( شديد الغيظ و الغضب را ) و اخراجش نمائيد ! روى دستور هشام زيد را اخراج كردند و با چند نفر به مدينه تبعيد نمودند . زيد همين كه از حدود شام مطرود شد و آن چند تن از وى مفارقت كردند راهش را به سمت عراق برگردانيد و داخل كوفه گشت . اكثر اهالى كوفه با او بيعت كردند و امير كوفه و عراق از جانب هشام ، يوسف بن عمر ثقفى بود . و ميان آن دو جنگى كه در تواريخ مسطور مىباشد واقع شد . اهل كوفه او را مخذول نمودند و چند تن افراد قليلى با وى استوار بماندند . تا آنكه زيد به بهترين وجهى تنها با نفس خود مقاومت كرد و جهاد عظيمى را تحمّل نمود ، تا به جائى كه يك تير تيز بر پيشانيش نشست و به طرف ناحيهء جبههء چپش فرود آمد و در مغز سرش بماند و همين كه خواستند آن تير را درآورند جان داد . و روز شهادتش دوشنبه دوم صفر سنهء يكصد و بيست و يك بود و در آن هنگام چهل و دو سال داشت . جسد شريفش را چهار سال در كُناسهء كوفه بردار آويختند . عنكبوت بر روى عورت او تار تنيد و آن را بپوشانيد . سرش را به مدينه فرستادند و يك شبانه روز كنار قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله نصب كردند . از جرير بن أبى حازم وارد است كه گفت : من در رؤياى خواب ، رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه به چوبهاى كه در مدينه سر زيد را بر آن آويخته بودند تكيه زده بود و مىگفت : هكذا تفعلون بولدى ؟ ! « اين طور با پسر من رفتار مىكنيد ! » و چون هشام هلاك شد و وليد بن يزيد پس از او غاصب ولايت امر مسلمين گرديد به يوسف بن عمر نوشت : اما بعد به مجرّد اينكه نامهء من به تو برسد اهتمامت را به عِجْل أهل عراق ( گوسالهء اهل عراق ) مصروف دار فحرِّقه ثمّ انْسِفْهُ فِى اليَمِّ نَسفاً ! « پس او را آتش بزن و سپس خاكسترش را در دريا بر باد بده ! » يوسف بن عمر جسد زيد را پائين آورد و آتش زد و خاكسترش را در هوا منتشر ساخت . و هنگامى كه حكم بن عبّاس كلبى اين اشعار را سرود :صَلَبْنا لكم زيداً على جذع نخلة * و لم أر مهديّاً على الجذع يُصْلبو اين ابيات به حضرت امام صادق عليه السلام رسيد ، دو دست خود را در حالى كه به لرزه و رعشه درآمده بود به سوى آسمان بلند كردند و به خداوند عرضه داشتند : اللهمّ إن كان عَبدُك كاذباً فَسَلِّطْ عليه كَلْبَك ! « بار خداوندا اگر اين بندهات دروغ مىگويد سَگَت را بر وى مسلّط گردان . » بنو اميّه او را براى مأموريّتى به كوفه گسيل داشتند ، در راه شيرى وى را دريد و طعمهء خود ساخت . چون