تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
همان مزاح و شوخى است . و منظور از زيدى بودنش آن است كه : مذهب زيد را در خروج معتقد بوده است ، نه آنكه اعتقاد به امامت شخص خروج كننده داشته است چنان كه مذهب زيديّه چنين مىباشد . و ليكن براى سقوط منزلت وى همين بس كه خروج كرد و آتش زد و كشتار نمود ، گذشته از نديم بودن او با خلفاء و حضور وى با ايشان در آن مجالس مشهورهء آنان . بناءً عليهذا اعتمادى بر خبر او نيست . آرى ما چنين مأموريم كه : به ذرّيّهء أئمّه عليهم السّلام تعرّضى ننمائيم و براى احدى از ايشان منقصتى نجوئيم . و از ايشان وارد است كه چنين فرموده‌اند : إنَّا أهْلُ بَيْتٍ لَا يَخْرُجُ أحَدُنَا مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يُقِرَّ لِكُلِّ ذِى فَضْلٍ بِفَضْلِهِ . « 1 » « حقّاً ما اهل بيتى مىباشيم كه احدى از ما از دنيا بيرون نمىرود مگر آنكه براى هر صاحب فضيلتى به فضيلت او اعتراف مىكند . » و امّا دربارهء زيد بن على شهيد ، « 2 » اخبار وارده در مدح و ثناء فوق حدّ استفاضه
هامش
( 1 ) « تنقيح المقال » ، ج 1 ص 471 . ( 2 ) در « رياض السالكين » از طبع سنگى رحلى سنهء 1334 در ص 8 و ص 9 و از طبع حروفى جامعة المدرّسين ج 1 ص 73 تا ص 75 بعد از نقل كلام شيخ مفيد راجع به زيد بن على عليهما السّلام گويد : اهل تاريخ گويند : علّت خروج زيد و خلع اطاعت بنى مروان آن بود كه بر هشام بن عبد الملك به جهت شكايت از خالد بن عبد الملك بن حرث بن حَكَم كه امير بر مدينه بود وارد شد و هشام بنا گذارد تا به او اجازهء دخول ندهد . و زيد داستانها و قضايائى را كه از آنها شكايت آورده بود به هشام به وسيلهء مكتوب مىرسانيد . و هر وقت قضيّه‌اى را براى وى مىنوشت هشام در زير نامه مىنوشت : ارْجِعْ إلى أرضك « به محلّ سكونت خود باز گرد ! » و زيد مىگفت : قسم به خدا كه ديگر من به نزد ابن حَرْث باز نخواهم گشت . هشام پس از درنگ و توقّف و حبس طويلى به او اذن ورود داد . چون زيد در برابر او نشست هشام به او گفت : به من اين طور ابلاغ شده است كه : تو يادى از خلافت مىكنى و تمنّاى آن را دارى ! و تو در محلّ خلافت نيستى زيرا كه پسر كنيزى مىباشى ! زيد به او گفت : اين كلام تو پاسخ دارد ! هشام گفت : سخن بگو ! زيد گفت : هيچ كس از مردمان سزاوارتر به خداوند نمىباشد مگر پيامبرى را كه خدا مبعوث كرده است و او اسمعيل بن ابراهيم است و وى پسر كنيزى بود . خداوند او را براى نبوّت خويش برگزيد و از وى خَيْر الْبَشَر را بيرون آورد . هشام گفت : فما يصنع أخوك البقرة ؟ ! « پس برادر گاو تو چه مىكند ؟ ! »