هامش
شدّت إبا و امتناع نمودند . دستور داد تا حضرت را به زندان افكندند ، و اموال حضرت و اموال قوم حضرت را كه با او خروج نكرده بودند همه را مصادره نمود . خداوند نيز وى را مهلت نداد تا ذليلانه كشته شد .
و از جمله حديثى از حضرت باقر عليه السلام وارد است كه فرمود : الأحْوَل مشؤوم قومه من آل الحسن ، يدعو إلى نفسه ، قد تسمّى به غير اسمه . ( انتهى ) « آن مرد لوچ مرد شومى است در ميان قوم خود از بنى حسن ، مردم را به خويشتن دعوت مىكند ، و لقب و عنوانى را كه از او نيست به خود بسته است . » چون عازم بر خروج گشت با برادرش ابراهيم ميعاد نهاد تا در يك روز خروج كنند . ابراهيم به سوى بصره رفت و اتّفاقاً مريض شد . و محمد در مدينه خروج كرد و چون ابراهيم شفا يافت خبر برادر را براى وى آوردند كه كشته شده است . و منصور براى قتال با محمد لشكر جرّارى را به سردارى عيسى بن موسى بن على بن عبد الله بن عباس گسيل داشت . محمد در خارج مدينه با ايشان كارزار نمود ، و ياران محمد همگى از دور او پراكنده شدند و او تنها ماند . و چون احساس خذلان نمود ، به خانهاش درآمد و امر كرد تا تنور را برافروختند . چون تنور برتافت به سوى دفترى كه أسماء ياران و بيعت كنندگانش در آن ثبت بود رفت و آن را آورد و در تنور بگداخت . سپس از منزل بيرون آمد و جنگ كرد تا در مكانى به اسم أحْجَار زَيْت كشته شد . و اين گونه كشته شدن را مصداق تلقيب وى به نفس زكيه پنداشتند چرا كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله روايت شده بود كه فرموده بود : يُقْتَل بأحجار الزَّيت من وُلْدى نفس زكيّة « از پسران من صاحب نفس زكيّهاى در احجار زيت كشته مىشود . » و قتل وى در سنهء 145 در ماه رمضان بود و نيز گفته شده است : در بيست و پنجم از شهر رجب بوده است و وى چهل و پنج ساله بوده است . و اين قول ، مشهورتر است چرا كه بدون هيچ خلافى تولّد او در سنهء صد بوده است .
و امّا ابراهيم كنيهاش أبو الحسن بوده است . وى مردى بود قدرتمند و توانا و در بسيارى از علوم دست يافته بود و گفته شده است : به مذهب اعتزال گرايش داشت . خروج او در بصره شب دوشنبه غرّهء شهر رمضان سنهء صد و چهل و پنج بوده است . مردم معتبر بصره با او بيعت نمودند و به خود لقب امير المؤمنين گرفت و شأنش عظيم گرديد و مردم ولايت او را دوست مىداشتند و به روش و سيرهء او راضى بودند . و أبو حنيفه فتوى داد تا مردم با وى خروج كنند و براى او نوشت : اما بعد ! من به سوى تو چهار هزار درهم فرستادم و غير از آن چيزى نداشتم . و اگر امانتهاى مردم نزدم نبود به تو مىپيوستم ! چون به صفّ دشمن برخورد نمودى و پيروز شدى همان كارى را با آنها انجام بده كه پدرت با اهل صفّين نمود ! هر كس از آنها را كه فرار كند بكش ! و هر كس از آنها كه مجروح شده باشد جانش بستان ! و آن كارى را كه پدرت با اهل جمل كرد با