تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
بنى الحسن است ، نه محمد و ابراهيم . زيرا آنها زندان نشدند . قيام به شمشير كردند و كشته شدند . « 1 »
هامش
( 1 ) در « رياض السّالكين » طبع سنهء 1334 ص 15 و ص 16 و طبع جامعة المدرّسين ج 1 ، ص 116 تا ص 119 گويد : محمد و ابراهيم دو پسران عبد الله همان كسانى بودند كه بر منصور خروج نمودند . شهرستانى در كتاب « ملل و نحل » مىگويد : يحيى بن زيد أمر ولايت را بديشان تفويض نمود و آن دو نفر در مدينه خروج كردند و ابراهيم به سوى بصره رهسپار شد و مردم بر گرد آن دو اجتماع نمودند و كشته شدند . ( انتهى ) اما محمد ملقّب است به نفس زكيّه و كنيه‌اش أبو عبد الله است و بعضى گفته‌اند : ابو القاسم ، و تَمْتَام بود ( در سخن گفتن مانند شخص عجول كلامش فهميده نمىشد ) و أحْوَل بود ( لوچ ) و در ميان دو كتفش خالى سياه رنگ به قدر يك دانه تخم مرغ بود و ملقّب شده بود به مهدى به جهت حديث مشهورى از رسول الله صلى الله عليه و آله : انّ المهدىّ من وُلدى اسمه اسمى و اسم ابيه اسم أبى . آورده‌اند كه روزى منصور ركاب او را گرفت . چون به او گفته شد : اين مرد چه شخصيّتى دارد كه تو براى وى ركاب مىگيرى ؟ ! منصور در پاسخ گفت : اى واى بر تو ! اين مهدى ما اهل البيت است ! اين محمد بن عبد الله است ! نفوس بنى هاشم همه به محمد گرويده و او را بزرگ مىشمردند . منصور با جماعتى از بنى هاشم با او و با برادرش ابراهيم بيعت نمودند . امّا چون براى بنى عبّاس بيعت گرفته شد و آنان بر أريكهء امر استوار آمدند محمد و ابراهيم پنهان گشتند و در تمام دوران سفّاح مختفى بودند . چون منصور روى كار آمد دانست كه ايشان عزم بر خروج دارند بنابراين براى دستگيرى و طلب آنها كوششى بليغ نمود . و پدر آنها و جمعى از اهل و خاندان آن دو را گرفت . و آورده‌اند كه چون پدرشان در حبس بود آنان در هيئت و لباس دو نفر مرد بيابانى مىآمدند و با پدرشان ديدار مىداشتند . روزى گفتند : دو نفر از آل محمد كشته گردد بهتر است از آنكه هشت نفر كشته گردند . عبد الله : پدرشان گفت : اگر أبو جعفر منصور نمىگذارد شما بزرگوارانه زندگى كنيد نمىتواند نگذارد تا شما بزرگوارانه بميريد ! ثقة الاسلام در كتاب « روضة » از معلّى بن خنيس روايت كرده است كه گفت : من در حضور حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بودم كه محمد بن عبد الله وارد شد . حضرت به حال وى رقّت كردند و دو چشمانشان از اشك جارى گشت . من به آنحضرت گفتم : من امروز اين طور شما را ديدم كه با او كارى كرديد كه تا به حال نمىكرديد ! حضرت فرمودند : من بر حال او رقّت آوردم به جهت آنكه او خود را به امرى منسوب ساخته است كه براى او نمىباشد ، من در كتاب على عليه السلام نيافتم كه او از خلفاى اين امّت باشد و نه از ملوك آنها . ( انتهى ) و قبيح‌ترين كارى كه محمد نمود آن بود كه چون در مدينه خروج كرد حضرت صادق عليه السلام را به بيعت خود فراخواند . حضرت با