تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
هامش
چهل و دو ساله بوده است . انتهى و در « تكمله » گفته است : علماء اسلام اتفاق نموده‌اند بر جلالت و وثاقت و ورع و علم و فضل او . و راجع به اين مسأله اخبار بسيارى وارد شده است تا به جائى كه صدوق در « عيون » ، بابى را براى آن گشوده است . ( انتهى ) و شهيدرحمه الله در « قواعد » خود تصريح كرده است در باب امر به معروف و نهى از منكر به اينكه : خروجش به اذن امام عليه السلام بوده است . و شيخ مفيد در « ارشاد » گفته است : زيد بن على از برادرش حضرت ابو جعفر عليه السلام گذشته ، چشم و چراغ برادران و افضل ايشان بوده است و عابد و وَرع و فقيه و با سخاوت و شجاع بوده است . وى با شمشير خروج كرد ، و پيوسته أمر به معروف و نهى از منكر مىنمود و خونهاى ريخته شده از حسين عليه السلام را مطالبه مىكرد . شريف أبو محمد حسن بن محمد روايت كرده است از جدّش از حسن ( حسين خ ل ) بن يحيى از حسن بن حسين از يحيى بن مساور از أبو الجارود كه گفت : وارد مدينه شدم ، و از هر كس دربارهء زيد بن على سؤال كردم به من گفتند : او همان كس است كه پيوسته ملازم با قرائت قرآن است . و هشيم روايت كرده است كه گفت : من از خالد بن صفوان از زيد بن على عليهما السّلام پرسيدم - چون دربارهء او سخن مىگفت - من به او گفتم : كجا مىتوانم وى را ملاقات كنم ؟ ! گفت در رَصَافَه [ 1 ] . گفتم : او چگونه مردى است ؟ ! گفت : من ندانسته‌ام او را كه از خوف خدا گريه كند مگر آنكه اشكهايش با آب بينىاش مخلوط مىشد . و بسيارى از شيعه معتقد به امامت او بوده‌اند و سبب اعتقادشان دربارهء او اين بود كه با شمشير خروج كرد و دعوت به رضا از آل محمد مىنمود . شيعه پنداشتند : مراد او خود اوست اما او خودش را اراده نداشت زيرا كه به استحقاق امامت برادرش از زمان قبل و به وصيّت برادرش به حضرت صادق عليه السّلام معرفت داشت . و علت قيام و خروجش اين شد كه : او بر هشام بن عبد الملك وارد شد و هشام اهل شام را فراخوانده و دستور داده بود تا متّصل به هم بنشينند و در وقت ورود او به او جا ندهند تا او از نزديك شدن به هشام متمكّن نگردد . زيد به هشام گفت : هيچ يك از بندگان خدا بالاتر از آن نيست كه نياز شنيدن به وصيّت تقواى خداوند را نداشته باشد ، و هيچ يك از بندگان خدا پائين‌تر از آن نيست كه بتواند وصيّت به تقواى خداوند بكند . بنابراين اى امير المؤمنين ! من تو را وصيّت به تقواى خداوند مىكنم و تو تقواى او را پيشهء خود ساز ! هشام به او گفت : تو همان كسى هستى كه خودت را لايق خلافت مىدانى و اميد در آن را بر خود بسته اى ؟ ! آخر تو را با خلافت چه مناسبت اى بى مادر ! چرا كه تو فرزند كنيزى مىباشى ! زيد در پاسخ گفت : من هيچ كس را در منزلتى عظيم‌تر از پيغمبر نمىيابم و وى پسر كنيزى بود . و اگر پسر كنيز بودن انسان را از شرف ساقط مىنمود خداوند او را به رسالت مبعوث نمىنمود و او اسمعيل بن ابراهيم است !