معاويه نزد اسمعيل آمد و گفت : اى عمو جان من ! برادران من براى بيعت با پسر دائى شان سرعت نمودهاند ، و تو اگر اين مقاله را بگوئى ، مردم را از حركت و كمك با محمد به كُندى و سستى مىكشانى ، و در اين صورت پسر دائى من و برادران من كشته مىگردند .
ابن أبى مَليكَه مىگويد : شيخ پيرمرد : اسمعيل إبا كرد از إذن و ترخيص ، بلكه نهى مىنمود . در اينجا گفته شده است كه : حماده پريد بر عمويش ، و وى را كشت . محمد خواست بر اسمعيل نماز گزارد ، عبد الله بن اسمعيل به سوى او جهيد و گفت : امر مىكنى پدرم را بكشند ، آنگاه بر او نماز مىگزارى ؟ !
پاسبانان و محافظان عبد الله را دور كردند و محمد بر او نماز گزارد . « 1 »
محدّث قمى رحمهاللَّه مىگويد : محمد نفس زكيّه در اوّل ماه رجب سنهء 145 در مدينه خروج كرد ، و در اواسط رمضان ، در أحْجَارِ زَيْت مدينه مقتول شد ، و مدّت ظهورش تا مدّت شهادتش دو ماه و هفده روز بود و عمرش 45 سال . « 2 »
و ابراهيم برادر محمد در غرّهء شوّال ، و به قولى در رمضان سنهء 145 در بصره خروج كرد و سپس به دعوت اهل كوفه به جانب كوفه آمد ، و در باخَمْرَى در أرض طَفّ شانزده فرسخى كوفه شهيد شد . و قتل او در روز دوشنبه ذىحجّهء سنهء 145 واقع شد ، و عمرش 48 سال بود . « 3 »
سر او را منصور امر كرد در زندان هاشميّه نزد پدرش بردند .
[ روايت « كافى » در تعييب محمد و ابراهيم ]
محمد بن يعقوب كلينى در « كافى » در باب علائمى كه بدان ادّعاى محقّ و ادّعاى مبطل در امر امامت شناخته مىشود ، روايت مفصّلى را حكايت كرده است و داستان بنى حسن را به طور مفصّل آورده است . اين روايت بسيار جالب و حاوى مطالب تاريخى و مقام امامت حضرت صادق عليه السّلام ، و عدم صحّت دعواى عبد الله
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » ، همين جا ، ص 560 .
( 2 و 3 ) « منتهى الآمال » ، ج 1 ص 199 تا ص 202 .