تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
عبد الله بن حسن ، هم از طرف پدر ، و هم از طرف مادر ، نسبش به فاطمه بنت رسول الله مىرسد .

[ منصور سر محمد ديباج را به جاى سر محمد نفس زكيه به خراسان فرستاد ]

منصور از اين تشابه اسمى سوء استفاده نموده ، و رأس محمد ديباج را به جاى رأس محمد بن عبد الله فرستاده است . طبرى نيز گويد : منصور در زندانى چنان تاريك بنى الحسن را محبوس نموده بود كه أوقات نماز را نمىشناختند مگر به أحزابى از قرآن كه على بن حسن قرائت مىكرد ( پسر حسن مثلّث كه عابد ناميده مىشد ) . و أيضاً گويد : عمر مىگفت : ابن عائشه براى من حديث كرد و گفت : من از غلامى كه از بنى دارم بود ، شنيدم مىگفت : من به بَشِير رَحَّال گفتم : علّت چه بود كه بر منصور خروج كردى ؟ ! گفت : منصور پس از آنكه بنى حسن را مأخوذ داشت روزى پى من فرستاد ، و من نزد او رفتم ، وى به من أمر كرد تا در اطاقى داخل شوم و من داخل شدم ، ناگهان چشمم افتاد به عبد الله بن حسن كه كشته افتاده است . من بيهوش شدم و به روى زمين افتادم . چون به هوش آمدم با خداوند عهد بستم كه اوَّلين اختلافى كه در امر منصور پديد آيد ، و دو شمشير مقابل هم قرار گيرد ، من در رديف كسى باشم كه بر عليه او شمشير مىزند ، و به آن فرستادهء منصور كه با من همراه بود ، گفتم : اين مطلب را به او مگو ! چرا كه اگر بفهمد مرا مىكشد . عمر مىگفت : من راجع به قتل عبد الله محض با هِشام بن ابراهيم بن هشام بن راشد كه از اهل هَمَذان است و از طرفداران عباسيّين مىباشد مذاكره كردم كه : آيا أبو جعفر منصور امر به قتل عبد الله نموده است ؟ ! او قسم به خدا خورد كه : اين كار را نكرده است و ليكن با دسيسه و حيله كسى را به نزد او فرستاد و به او خبر داد كه : محمد خروج كرد و كشته شد . بدين خبر دل عبد الله پاره شد ، و مرد . و گفت : عيسى بن عبد الله براى من حديث كرد كه : افرادى كه از بنى حسن باقى ماندند ، آب مىطلبيدند از عطش . و همگى جان دادند مگر سليمان و عبد الله دو
امام شناسى (فارسى) — صفحة 234 | السيد محمد حسين الطهراني