خارج شد ، و بر او نماز خواند .
پس از او محمد بن عبد الله بن عَمرو بن عثمان مرد ، سرش را برگرفتند و با جماعتى از شيعه به خراسان بردند ، و در نواحى خراسان گردش دادند و شروع كردند سوگند به خدا ياد نمودن كه : اين سر محمد بن عبد الله بن فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و آله مىباشد ، و مردم را بدين پندار مىانداختند كه : اين سر محمّد بن عبد الله بن حسن است : آن كسى كه خروج او را بر أبو جعفر منصور در روايت يافته بودند . « 1 »
چون از مالك بن أنَس استفتاء كردند در خروج با محمد و به او گفتند : آيا ما مىتوانيم به كمك محمد برويم با وجودى كه در گردنهايمان بيعت با أبو جعفر مىباشد ؟ !
مالك گفت : إنَّمَا بَايَعْتُمْ مُكْرَهِينَ وَ لَيْسَ عَلَى كُلِّ مُكْرَهٍ يَمِينٌ .
« بيعت شما با منصور از روى اكراه بوده است و بيعت اكراهى اعتبار ندارد و شكستن آن موجب مؤاخذه نمىگردد ! » و مردم در اين حال به سوى محمد شتافتند ، و مالك در خانهء خود نشست .
و حديث كرد مرا محمد بن اسمعيل ، گفت : حديث كرد مرا ابن أبى مَلِيكَه : غلام عبد الله بن جعفر ، گفت : محمد فرستاد به سوى اسمعيل بن عبد الله بن جعفر - در حالى كه پيرمردى بود - و محمد او را به بيعت با خود در وقت خروج خود فراخواند .
اسمعيل گفت : اى برادرزادهء من ! قسم به خدا تو كشته خواهى شد ، پس من چگونه با تو بيعت كنم ؟ ! بنابراين گفتار ، مردم از محمد دست برداشتند مگر جماعت كمى .
و امّا پسران معاويه « 2 » براى بيعت با محمد به سوى او شتاب كردند . حمادَه دختر
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » ، همين جا ، ص 551 .
( 2 ) يعنى پسران معاوية بن عبد الله بن جعفر .