تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
پسر داود بن حسن بن حسن ، و اسحق و اسمعيل دو پسر ابراهيم بن حسن بن حسن ، و جعفر بن حسن . و آنان كه از ايشان كشته شدند پس از خروج محمد بوده است . « 1 » چون در رَبَذَه ، محبوسين از بنى حسن را به نزد منصور بردند ، فرستاد كه محمد ديباج را نيز بياورند . وقتى كه بر او داخل شد ، منصور گفت : به من خبر بده : آن دو نفر دروغگو چه كردند ؟ ! و كجا هستند ؟ ! محمد گفت : قسم به خدا اى اميرمؤمنان ! من بدانها علم ندارم . منصور گفت : بايد حتماً به من خبر بدهى ! محمد گفت : قسم به خدا من دروغ نمىگويم ، و من گفتم به تو كه : علم ندارم . قبل از امروز مىدانستم مكان آنها كجاست ! و امّا امروز قسم به خدا علم به آن دو نفر ندارم ! منصور گفت : لباسش را بيرون آوريد ! چون او را لخت كردند صد تازيانه به او زد ، در حالى كه غلّ جامعهء آهنين از دست تا گردنش را فرا گرفته بود . وقتى كه از تازيانه زدن فارغ شدند محمد را بيرون بردند و يك لباس قُوهِى « 2 » كه از پيراهنهاى او بود بر روى ضرب تازيانه‌ها بر وى پوشانيدند و او را به سوى ما آوردند . « 3 » سوگند به خدا به طورى آن پيراهن با خونهاى بيرون آمده از بدن ، به بدنش چسبيده بود كه نتوانستند آن را بيرون آورند تا آنكه بر روى بدن او گوسپندى را دوشيدند ، و سپس پيراهن را بيرون آوردند و بدن او را مداوا نمودند . أبو جعفر منصور گفت : ايشان را با شتاب به عراق ببريد ! پس ما را به زندان هاشميّه آوردند ، و در آنجا محبوس شديم . اوَّلين كس كه در حبس جان داد عبد الله بن حسن بود . زندانبان آمد و گفت : هر كدام يك از شما قرابتش به وى بيشتر است بيايد بيرون و بر او نماز بخواند . برادرش : حسن بن حسن بن حسن بن على عليه‌السّلام
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » ، همين جا ، ص 549 . ( 2 ) قُوهى : لباس سفيدى است منسوب به قوهستان : دهى ما بين نيشابور و هرات . ( 3 ) گويندهء اين سخن ، عبد الرحمن بن أبى الْمَوالى است .