را كه سنّت است اخذ كرد ، و يك قرن و نيم قبل از سُنّيان دست به بيان حديث و كتابت زد .
حال بايد بدانيم : چرا سنّيان پس از يك قرن در صدد جمع سنّت شدند ؟ چون ديدند كتاب الله بدون سنّت كافى نيست ؛ عيناً مانند طَيْرى است كه بخواهد با يك بال به پرواز درآيد . در قرآن كليّات احكام است و مسائل روزمرّهء مردم در جزئيّات نياز به بيان دارد ؛ و بيان آن غير از سنّت چيز دگرى نيست . و از طرفى وارد شدن علوم و مسائل مختلفهء تازه در جهان اسلام و نياز مبرم به علم و اطّلاع از سيره و منهاج و روش عملى و كلام علمى رسول الله ، آنان را به هوش آورد و ديدند خيلى عقب افتادهاند و پس رفتهاند . اسلام كه بايد جهان علم و عمل و تقوى را مسخّر معنى و حقيقت خود نموده باشد ، رو به قهقرا مىرود ، و اگر از بقايا و پسماندههاى سنّت پيامبر كه در سينههاى بعضى دست به دست گشته ، چيزى جمعآورى نگردد عَلَى الإسْلام السَّلامُ . در آن وقت تازه به فكر و منهاج شيعه پى بردند و فهميدند كه راه راست و درست همان سبك و اسلوب آنهاست ؛ بايد بنويسند و بيان حديث كنند . امّا كجا ؟ و كى ؟ و چگونه ؟
بزرگان عامّه با كمال بزرگوارى به روى مبارك خود نياورده و عبارت حَسْبُنا كتابُ الله را ناديده گرفتند ، و در مقام نَسْخ علمى و عملى اين گفتار ، شروع به نوشتن كتب و سنن نمودند . و بعضى از عامّه عملًا به جملهء حَسْبُنا كتابُ الله استهزاء نمودند و گفتند : مگر مىشود كتاب بدون سُنَّت ؟ !
محمّد عَجَّاج خطيب كه كتابى در عظمت سنّت نوشته است و به قدرى سعى دارد كه روى جرائم عمر و همكارانش پرده بپوشاند و آنها را مصلح و مصلحت انديش قلمداد كند ، و خود يك مرد سنّى متعصّب و ناهموارى است ، در اين كتاب با اينكه نتوانسته است براى حَسْبُنا كتابُ الله محمل صحيحى بتراشد ، خود نيز در
هامش
مبارك بحث شده است .