وَ تَرَكُوا التَّوْرَاةَ وَ الإنْجِيلَ حَتَّى دَرَسَا وَ ذَهَبَ مَا فِيهِمَا مِنَ الْعِلْمِ .
« و فقط علّت هلاك پيشينيان شما آن بوده است كه بر كتابهاى دانشمندان و كشيشانشان روى آوردند و تورات و انجيل را كنار گذاردند تا كهنه شد و علمى كه در آنها بود از ميان رفت . »
و عبد الرّزاق و ابن ضريس در « فضائل القرآن » و عَسْكرى در « مواعظ » و خطيب از ابراهيم نخعى تخريج كردهاند كه گفت : در كوفه مردى بود كه كتب دانيال و أمثال آن را جستجو مىنمود . در اين حال نامهاى از عمربنخطّاب رسيد كه وى را به سوى او بفرستند ؛ چون حضور عمر رسيد عمر تازيانه دستىاش را بر او بالا برد و فرود مىآورد و سپس بر وى خواند :
الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ
- تا رسيد به اينجا كه
الْغافِلِينَ .
آن مرد مىگويد : من مقصود عمر را فهميدم و گفتم : اى اميرمؤمنان مرا واگذار سوگند به خدا هيچ يك از آن كتب نزد من نخواهد ماند مگر آنكه آنها را خواهم سوزانيد ! در اين حال عمر دست از او برداشت . ( به سيرهء عمر تأليف ابن جوزى ص 107 ، شرح ابن أبى الحديد ج 3 ، ص 122 ، كنز العُمَّال ج 1 ، ص 95 رجوع شود . )
و در تاريخ « مختصر الدُّوَل » تأليف أبو الفَرَج ملَطِى متوفّاى 684 ، ص 180 ، از طبع بوك فى اوكسونيا سنهء 1663 ميلادى ، با عين اين عبارت آمده است :
و يحيى غَراماطيقى زنده ماند تا وقتى كه عَمْرو بن عاص مدينهء اسكندريه را فتح كرد و بر عمرو عاص وارد شد ، چون عمرو موقعيّت وى را در علوم مىدانست او را گرامى داشت و از مطالب فلسفيّه كه ابداً عرب بدانها انس نداشت غرائبى را شنيد كه موجب دهشت او شد و مفتون كلمات او گشت . عَمْرو مردى عاقل و حَسَن الاستماع و صحيح الفكر بود ؛ با او ملازم شد و هيچگاه از او مفارقت نمىجست .
روزى يحيى به عَمْرو گفت : شما به تمام محصولات مهم و اصلى اسكندريّه احاطه نمودهايد و بر تمام اصناف موجودهء در آن مهر نهاده و حكمفرمائى داريد ، آنچه در اسكندريّه موجب انتفاع شماست ما معارضهاى نداريم ، و امّا آن چيزهائى