حامل آن قبّه بوده است .
و من چنين مىدانم كه آن محوَّطه همان رواقى است كه ارسطوطاليس و پيروان او پس از او در آنجا درس مىدادهاند ؛ و همان دارُالمعلّم است كه اسكندر وقتى شهرش را بنا كرد آن دارالمعلّم را ساخت و در آنجا بوده است خزينههاى كتابهايى كه عَمْرو بن عاص با اذن عُمَر آنها را آتش زد . « 1 »
از آنچه به طور فشرده بيان شد ، معلوم شد كه عبارت حَسْبُنا كتابُ الله نه تنها رأى عمر است بلكه نظريّهء أبوبكر و عثمان نيز بوده است ، و همچنين نظريّهء خلفاى غاصب اموى ؛ همهء آنها بر همين نهج مشى نمودهاند . و كتابت حديث تا زمان عمر بن عبد العزيز كه يك قرن از هجرت مىگذشت ممنوع بود ، و تا يك قرن و نيم كه علماى عامّه شروع به نوشتن و كتابت احاديث نمودند اثرى از حديث و سنّت و كتابت نبود .
بنابر اين عُمَر هم به حمل اوَّلى ذاتى يعنى مفهوم و مُفاد حَسْبُنا كتابُ الله عمل كرد ، و هم به حمل شايع صناعى عملاً در خارج ، جلوى تحقّق حديث و بيان سنّت و كتابت سنّت را گرفت ، و در دست امَّت نماند مگر ظاهر قرآن .
امّا شيعه از زمان رسول الله صلى الله عليه و آله هم بيان حديث مىكردند و هم كتابت حديث . بر اين اساس در زمان خود رسول الله شيعه كتابهائى نوشته است و پس از آن حضرت مرتّباً و مسلسلًا بيان حديث و كتابت آن رواج شايع داشته است .
شيعه بر اساس حديث : إنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ : كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَيْتِى ، وَ إنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ ، « 2 » سنّت رسول خدا را عملى كرد و اين حديث
هامش
( 1 ) « الغدير » ج 6 ، ص 294 تا ص 299 در باب نوادر الأثر فى علم عمر . و ما در كتاب « نور ملكوت قرآن » از سلسلهء انوار الملكوت ج 4 ، بحث نهم از ص 372 تا ص 375 بحث مختصرى نمودهايم در اينكه شايعهء كتابسوزى ايران و مصر يكى از ترفندهاى استعمار است و سند تاريخى ندارد .
( 2 ) در تمام مجلّد 13 از « امامشناسى » از دورهء علوم و معارف اسلام تنها از اين حديث