جَعَلَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله يُذَكّرُهُمْ امُوراً أ نَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا ؟ « آيا فراموش كردهايد روز احد را در وقتى كه به مكان دور فرار مىكرديد و چهرهء خود را به احدى بر نمىگردانيديد و من در دستهء ديگر ، شما را صدا مىزدم ؟ ! آيا فراموش كردهايد روز غزوهء خندق را در وقتى كه دشمنان از بالاى شما و از پائين شما آمدند و در وقتى كه چشمها از اضطراب بدين سو و آن سو حركت مىكرد و دلها به حنجرهها رسيده بود ؟ ! آيا فراموش كرديد روز فلان را ؟ و شروع كرد رسول خدا صلّى الله عليه و آله امورى را براى آنها مىشمرد و متذكّرشان مىساخت كه آيا فراموش كرديد روز فلان را ؟ »
و مسلمين شروع كردند به گفتار به اينكه : خدا راست گفت ، و رسول خدا راست گفت . اى پيغمبر خدا ، ما فكرمان نمىرسيد به آنچه تو در آن فكر مىكردى . تو داناترى به خدا و امر خدا از ما .
و چون در سال قضيّه ( عمرة القضاء ) رسول خدا صلّى الله عليه و آله داخل مكّه شد و سر خود را تراشيد ، فرمود : اين است وعدهاى كه به شما دادهام ، و چون روز فتح مكّه شد و كليد كعبه را گرفت ، گفت : بگوئيد عمر بن خطّاب نزد من بيايد ؛ به او گفت : اين است آنچه به شما گفتم . و چون در حجّة الوداع در زمين عرفات وقوف كرد ، گفت : اى عمر ، اين است آنچه به شما گفتم . « 1 » ، « 2 »
هامش
( 1 ) « مغازى » واقدى ، ج 2 ، ص 609 .
( 2 ) شيخ مفيد در « ارشاد » طبع سنگى ص 82 آورده است كه چون بعد از فتح مكّه رسول خدا صلّى الله عليه و آله طائف را محاصره كرد ، در حال حصار طائف كه ده روز و اندى طول كشيد ، آن حضرت أمير المؤمنين عليه السلام را براى شكستن بتهاى اطراف فرستاد . أمير المؤمنين بتها را شكست و به حضور رسول خدا برگشت . چون رسول خدا او را ديد تكبير گفت و دستش را گرفت و با وى خلوت كرد و به پنهانى مدّتى دراز با وى نجوى كرد و راز مىگفت . عمر بن خطّاب آمد و به رسول خدا گفت : أ تناجيه دوننا ، و تخلو به ؟ ! « تو بدون معيّت ما با على سخن به تنهائى مىگوئى و بدون ما با او خلوت كردهاى ؟ ! » حضرت فرمود : يا عمر ما أنا انتجيته ، بل الله انتجاه ! « من با او نجوى نكردم بلكه خدا با او نجوى كرد . » عمر روى خود را بگردانيد و مىگفت : هذا كما قلتَ لنا يوم الحديبيّة :لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ ،فلم ندخله و صُددنا عنه . « اين مانند همان