اكرم صلّى الله عليه و آله براى من شك پيدا شد و چنان برخوردى با پيغمبر نمودم كه نظير آن برخورد از من مشاهده نشده است و براى كفّارهء آن خيال باطلى كه آن روز در دل من آمد ، بندگانى را آزاد كردهام و پيوسته روزه گرفتهام .
در اينجا داستان را مفصّلًا نقل مىكند تا مىرسد به اينجا كه مىگويد : عمر و مردانى كه با او همراه بودند از اصحاب رسول الله صلّى الله عليه و آله گفتند : يا رسول الله ! مگر تو به ما نگفتى كه داخل مسجد الحرام مىشوى و كليد كعبه را مىگيرى و با واقفين در زمين عرفات وقوف مىكنى ؟ ! و ما اينك مىبينيم قربانى ما به بيت الله نرسيده است و ما نيز نرسيدهايم !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : قُلْتُ لَكُمْ فِى سَفَرِكُمْ هَذَا ؟ ! « آيا من به شما گفتم كه در اين سفرتان داخل مىشويد ؟ ! » عمر گفت : لا . « نه » رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : أمَا إنّكُمْ سَتَدْخُلُونَهُ ، وَ آخُذُ مِفْتَاحَ الْكَعْبَةِ ، وَ أحْلِقُ رَأسِى وَ رُؤوسَكُمْ بِبَطْنِ مَكّةَ ، وَ اعَرّفُ مَعَ الْمُعَرّفينَ « آگاه باشيد ! شما داخل مكّه خواهيد شد و من كليد كعبه را مىگيرم و سر خود و سر شما را در داخل مكّه مىتراشم و با كسانى كه در عرفات وقوف دارند من نيز وقوف مىكنم ! »
[ روايت صريحه رسول خدا در فرار عمر در روز احد ]
سپس رسول خدا صلّى الله عليه و آله رو كردند به عمر ، گفتند : أ نَسِيتُمْ يَوْمَ احُدٍ إذْ تُصْعِدُونَ وَ لَا تَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ أنَا أدْعُوكُمْ فى اخْرَاكُمْ ؟ ! « 1 » أ نَسِيتُمْ يَوْمَ الأحْزَابِ إذْ جَاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إذْ زَاغَتِ الأبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلوبُ الْحَنَاجِرَ ؟ ! أ نَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا ؟ ! وَ
هامش
( 1 ) مستشار عبد الحليم جندى در كتاب « الامام جعفر الصادق » ص 21 گويد : و در روز خندق أزفت الآزفة ( قيامتى بپاشد ) در وقتى كه مشركين جاى تنگى را در خندق قصد كرده و از آن مكان تنگ با فشار با اسبانشان وارد شدند و علىّ بن أبى طالب با اندى از مسلمين به سوى ايشان بيرون جست تا آن شكافى را كه از آن داخل شده بودند بر آنها بست . و عمرو بن عبدود - فارس العرب - مىخواست جلالت و منزلت خود را نشان دهد ؛ از فراز اسبان فرياد برداشت : هَل من مبارز ؟ على در برابرش ظاهر شد . عمرو به او گفت : ما احبّ أن أقتلك لما بينى و بين أبيك . على اصرار كرد و عمرو از اسبش فرود آمد و با هم درآويختند . هنوز گرد و غبار ننشسته بود كه على او را كشت و اصحاب آن شكاف همه با اسبهايشان پا به فرار گذاردند .